<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نـــفـــس پایــــیــــز</title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/</link>
<description>شبای بی ستاره</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 26 Dec 2009 23:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عزاداري يعني اين...</title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>
اينقدر گير نديد به من كه زهرا مشكي بپوش !&lt;p&gt;كي گفته مشكي رنگ عزاست ؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من به اين اعتقاد ندارم. من رضا صادقي نيستم كه بتونم مشكي رو تو تنم تحمل كنم..من تو دلم براي امام حسين عزادارم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دل و روحم ...افكارم ، چشمهايم و تمام حواسم عزادار امام حسين است...نه ظاهرم ! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;مشكي پوشيدن و ريش گذاشتن فقط ظاهر ما آدمهاست. و به نظر من نشانه ايي براي عزادار بودن و احترام نيست...فقط خودت بايد از ته دل باور داشته باشي و وقتي يك قطره از چشمت جاري شد و حس كردي از ته قلب براي امام حسين غميگن و ناراحتي ، آن وقت عزاداري . نه فقط اينكه مشكي بپوشي و اين هيئت ، آن هيئت بروي و به فكر گرفتن نذري ها باشي !&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 23:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabaye-bi-setare&amp;postid=297</comments>
<dc:creator>shabaye-bi-setare</dc:creator>
<guid>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمزمه دلم </title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-296.aspx</link>
<description>&lt;strong&gt;نميدونم چي شد كه الان ، اين تيكه از آهنگ به ذهنم اومد و براي خودم زمزمه كردم :&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امشب هم میون این&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خاطره های سردم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بی رمق دنبال اون&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حادثه ای میگردم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;که نفهمیدم و کی کجا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو رو ازم گرفت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دست تو جدا شد و&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نگاهتو گم کردم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرا باید وقتی خونه دلت متروکه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;واسه در زدن بازم دنبال یک بهونه گشت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی راه نداره چشمام &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به حریم قلب تو&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه جوری میشه پی یه فرصت دوباره گشت&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 18:35:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabaye-bi-setare&amp;postid=296</comments>
<dc:creator>shabaye-bi-setare</dc:creator>
<guid>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هنوز هستم. پشت لبخند قديمي </title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-295.aspx</link>
<description>
حدود يك هفته و خرده ايي كه به علت كابل برگردوني ، زدن اي دي اس الم رو ناكار كردن...صبح با چشاي خواب آلود و موهاي ژوليده پوليده و ..:دي از خواب پا ميشم و خودمو مي رسونم كنار مودم تا ببينم چراغ Link روشن شده يا نه ..اي دريغغغغغغغغغغغغ .....روزي 2-3 بار هي مي زنگم به اين داتك تله كام مگه پيگيري ميكنن اينا ؟ هيچي خلاصه..فعلا بي نت شدم رفت. امتحان هاي نيم ترمم شروع شده و از 10 دي هم يكي يكي اين 5 تا درس رو پاس ميكنم كه بره تو دروازه تا ايشالله گل بشه :ديييييييييي &lt;p&gt;دلم براي خيلي ها تنگ شده...ببخشيد كه نميام بهتون سر بزنم..بخدا وقتش رو ندارم..نتم وصل بشه ميام از خجالتتون در ميارم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;قولفونتون
&lt;img src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/8.gif&quot; /&gt;


&lt;img src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/53.gif&quot; /&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 19:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabaye-bi-setare&amp;postid=295</comments>
<dc:creator>shabaye-bi-setare</dc:creator>
<guid>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-295.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت یک سفر تکراری</title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-294.aspx</link>
<description>
کلا ما ایرانیها منتظریم تا چند روز تعطیلی داشته باشیم تا شال و کلاه کنیم و زرتی بریم مسافرت ...من تو طول عمرم 4 یا 5 بار به کیش - بیشتر از 7 بار به مشهد و 1 بار به اصفهان و بابلسر (3 روزه) رفتم...سفر 3 روزه به اصفهان خیلی مسخره بود..هیچ کدوم از مکان های دیدنیشو خوب و کامل ندیدم..روز آخری که قصد داشتیم به تهران برگردیم (2 سال پیش) خدا خدا می کردیم بلیط گیرمون نیاد تا لااقل چشمم به زاینده رود و سی و سه پل روشن شه. که همون طور هم شد . بلیط برای چند ساعت بعد جور شد و چندساعتی وقت داشتیم یکم تو اصفهون نصف جهون بچرخیم..و چقدر هل هلکی و تند تند یه زیارت کردیم و تمام..و چیزی جز عجله نفهمیدم..حالا اینا به کنار...مشهد زیاد رفتیم.حرم امام رضا زیاد رفتیم و آخریش همین چند روز پیش . پنج شنبه حرکت کردیم ، جمعه رسیدیم..و یکشنبه برگشتیم. تو مشهد که بودم ، تو خیابونا که راه می رفتم همه جا بوی گلاب بود که واقعا حالت تهوع می گرفتم..همه جا مغازه نبات و زعفران و تسبیح فروشی ! مغازه ایی که دوست داشتی پیدا نمیشد..همش جانماز و تسبیح فروشی و نبات فروشی ، حالم بهم میخورد..این همه آدم که اونجا بودن نماز خون بودن آیا ؟ تو حرم امام رضا که می رفتم از اون همه شلوغی و ازدحام جمعیت و دیوونه بازی بعضی ها کلافه میشدم..اومدین زیارت امام رضا یا هل و هل بازی ؟! کی گفته باید بری توو و خودت رو جر بدی تا دستت برسه به ضریح ؟ خودت رو میری می کشی که چی ؟ اگه اومدی زیارت و 2 رکعت نماز و دعا بخونی همون بیرون هم بشینی قبوله...تو هوای آزاد..امام رضا راضی نیست اونجوری خودتو و بچتو و دیگران رو اذیت کنی..&lt;p&gt;اصلا اینا به من چه ! فقط دلم میخواد بگم که این چند روز که مشهد بودیم اصلا بهم خوش نگذشت..یک سفر تکراری و بی تنوع ! دلم شیراز میخواد...دلم اصفهان میخواد...دلم اهواز و آبادان و بندر عباس میخواد...بسه سفر تکراری !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امام رضا دیگه منه خاک بر سر و رو سیاه رو نطلب واسه مشهد خواهشا&quot; ...گلابی شدیم از بس بوی گلاب به مشاممون خورد 

&lt;img src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/4.gif&quot; /&gt;

&lt;img src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/24.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 19:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabaye-bi-setare&amp;postid=294</comments>
<dc:creator>shabaye-bi-setare</dc:creator>
<guid>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-294.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرما رو دوست دارم</title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-293.aspx</link>
<description>
&lt;img height=&quot;168&quot; width=&quot;252&quot; alt=&quot;http://www.freefoto.com/images/16/08/16_08_18---Snow-Scene_web.jpg&quot; src=&quot;http://www.freefoto.com/images/16/08/16_08_18---Snow-Scene_web.jpg&quot; /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;« همون طور که بعضی تابستونها ، اگه یه تخم مرغ رو بذاری بیرون از شدت گرما نیمرو میشه ، حالا هم اگه یه لیوان آب رو بذاری تو اتاق من سه سوته تبدیل به یخ میشه...اینجا یخچال ساید بای ساید من است...هر روز به دور خودم ملافه گل گلی ام رو می پیچم تا مثلا کمی گرم بشم! »....من هنوز منتظر زمستونم...منتظر روزی که صبح ساعت 6 یا 7 با صدای مادرم از خواب بیدار بشم که بگه : زهرا پاشو...پاشو...برف اومده.....و من برم کنار پنجره ، پرده ها رو بکشم و یا تو هم گره بزنم و دقایقی بایستم به تماشای برف...و خودم رو ولو کنم رو تخت و به اون آسمون ابری و اون پشت بوم ها و درخت های سفید شده زل بزنم...من پاییز و زمستون و هرچی سرماست رو دوست دارم...شاید دیوونه باشم...اما برای من حس خوبی داره..حس خوب نوشیدن یه شیرکاکائو یا نسکافه داغ بعد از ساعتها قدم زدن در هوای سرد...حس خوب نزدیک کردن دستها و پاها به شومینه...حس خوب خوابیدن زیر پتو توی اتاق سرد...من دیوونه ام...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;14&quot; width=&quot;200&quot; src=&quot;http://sl.glitter-graphics.net/pub/989/989345qx60xkn4j2.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ.ن 1 : آهنگ رو وبلاگ رو هم حذفیدم..مهدی مقدم (برو قربون قدم :دی ) اعصابمو خرده کرده بود لامصب!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;پ.ن 2 : این روزها همه وبلاگ منو فراموش کردن شما چطور ؟ &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;



&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 00:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabaye-bi-setare&amp;postid=293</comments>
<dc:creator>shabaye-bi-setare</dc:creator>
<guid>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-293.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستــای گــــرمـــا بخــــش تو !</title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-292.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;الان که این پست را می تایپم دستهایم بسیار سرد و بی حس است. دستهایی سفید و بی رنگ با لاکهای صورتی .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هر چند دقیقه یک بار دستهایم را جلوی دهانم می ذارم و هااااااااااااااا می کنم تا کمی گرم شود..اما زکی خیال باطل...هیچ گرمایی مانند گرمای دستهای تو نبود...و حالا و در این ساعت از شب دستهای سردم مرا به یاد آن روزی انداخت که مثل حالا بی حسه بی حس بود و در دستهای تو جانی گرفت که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گرچه بعد از گذشت چند ماه دستهای تو دیگر گرما بخش دستهای من نیست !&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;هنوز هم............!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://zahrapink.persiangig.com/image/WeblogPics/tr.jpg&quot; style=&quot;width: 206px; height: 160px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 21:41:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabaye-bi-setare&amp;postid=292</comments>
<dc:creator>shabaye-bi-setare</dc:creator>
<guid>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-292.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنوانی به نام چرت</title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-291.aspx</link>
<description>
بارها این کادر پست مطلب جدید رو باز کردم که بعد از چند روز این وبلاگ لعنتی رو به روز کنم ، اما صفحه سفید موند و من مثل هر دفعه Close رو زدم و رفت پی کارش...حرفی برای گفتن نداشتم ونمیدونستم چی چی بنویسم..اصولا آدمای کم حرف و ساکتی مثل من دیر به دیر وبلاگشون رو به روز می کنن...منم تو این چند روزه با حروف ها ، واژه ها و جملات بازی می کردم تا یه چرت و پرتی سر هم کنم و اینجا بنویسم که بیشتر از این وبلاگ پاییزی خاک نخورده نماند.
&lt;img src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/164.gif&quot; /&gt;

&lt;p&gt;2 روز تعطیلم
&lt;img src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/oregonian_winesmiley.gif&quot; /&gt;

..اما از شنبه بدبختی های اینجانب شروع میشه..تا 4 شنبه پشت سرهم امتحان دارم..بعضی دبیرهای محترم بسیار ناجوانمرد و بی رحم می باشند که هر جلسه امتحان می گیرن و از مخ مبارک بنده کار می کشن
&lt;img src=&quot;http://www.ashpazonline.com/forum/images/smilies/154fs232528.gif&quot; /&gt;


&lt;img src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/gaah.gif&quot; /&gt;

...الهی آنفولانزای نوع A بگیرن و تا چند جلسه نیان که مثل 2 - روز پیش سر کلاس به بلوتوث بازی مشغول شویم 
&lt;img src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif&quot; /&gt;



&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 20:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabaye-bi-setare&amp;postid=291</comments>
<dc:creator>shabaye-bi-setare</dc:creator>
<guid>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-291.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوابی که بی اختیار دادم </title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-290.aspx</link>
<description>
سوال رو نوشتیم :&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نام دستگاه اندازه گیری فشار چیست ؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و من همون موقع جواب رو نوشتم : &lt;strong&gt;بارومتر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی از بچه ها یواشکی پرسید : جوابش چی میشه ؟&lt;br /&gt;و من بدون اینکه بدونم صدام بلنده و کمی ولوم رو بیارم پایین ، جواب رو بلند گفتم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و دبیر محترم که در حال پاک کردن تخته بود برگشت مرا چنان نگاه کرد که وحشت کردم. اونم سرش رو با حالت &quot;چی&quot; تکون داد و منم طوری وانمود کردم که من نبودم :دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولی خب..وقتی برگه رو تحویل دادم معذرت خواهی کردم و گفتم از دهنم پرید &lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;p&gt;پ.ن 1 : قالب سایکو با تموم خوبی ها و به «سلیقه من بودنش» ، یک سری اشکالات و عیب و نقص داشت که منو مجبور به تعویض قالب کرد. وگرنه خیلی دوسش داشتم. (تنوع هم خب لازمه :دی)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن 2 : از تموم دوستانی که منو لینک کردن خواهش می کنم که بی زحمت در لینکدونی وبلاگتون اسم وبلاگ منو از &quot;یادداشت های صورتی&quot; به &lt;strong&gt;&quot;نفس پاییز&quot;&lt;/strong&gt; تغییر بدید...مرسی&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 21:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabaye-bi-setare&amp;postid=290</comments>
<dc:creator>shabaye-bi-setare</dc:creator>
<guid>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-290.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خصوصیات عاشقان رنگ صورتی</title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-289.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong style=&quot;color: rgb(255, 102, 153);&quot;&gt;صورتی&lt;/strong&gt; رنگ صلح است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان هایی که عاشق رنگ صورتی هستند یا اشخاص
سعادتمند و خوشبختی هستند و یا در آرزوی این وضعیت به سر می برند. ایشان
همیشه چهره ای خندان برای تمامی موقعیت ها ترسیم می کنند. البته این چهره
خندان و این لبخند دائمی اگر با وضعیت سعادتمند ایشان جفت نشود چندان هم
دائمی نخواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورتی ها حقیقتا عاشق دیگرانند و همواره سعی می
کنند بهترین ها را در وجود اشخاص ببینند. اگر آنها چیز خوبی را در یک
انسان پیدا نکنند با بهره گیری از ذهن خود تصویری مناسب تر ترسیم می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینگونه
اشخاص آرام آرام راه حل برخورد با مشکلات را فرا گرفته و سپس بر پایه
باورهای خود عمل می کنند. این شیوه عمل مبتنی بر تحقیق ممکن است آنها را
در نگاه دیگران آهسته جلوه دهد اما واقعیت این است که ایشان هر چیزی هستند
بجز کند و آهسته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورتی ها همواره شاداب و درخشان به نظر می رسند
آنها دنیا را از طریق عینک صورتی می بینند حقیقت این است که چه خوب می شد
همه انسان ها گه گاهی از این عینک استفاده نمایند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها انسان های
خجالتی ، هوشمند و سخت کوشی هستند که با ترس اندکی که از حرکت سریع دارند
ترجیح می دهند تا بخشی از یک جریان بزرگ به حساب آیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورتی ها
همیشه مراقب آنچه می گویند هستند چرا که آنها همواره رنجیده شدن دیگران را
در نظر داشته و همیشه سعی می کنند دیگران را خوشحال کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر چه
یک صورتی هیچگاه با صدای بلند نمی خندد اما دیگران شوخ طبعی آنها را تحسین
می کنند. البته هستند انسان هایی که ایشان را تا اندازه ای خشک و نچندان
شوخ طبع می دانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع : fal4u.com&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://static.cloob.com//public/images/smiles/4.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://static.cloob.com//public/images/smiles/4.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://static.cloob.com//public/images/smiles/4.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://static.cloob.com//public/images/smiles/4.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://static.cloob.com//public/images/smiles/23.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;br /&gt;کاملا درست بود &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://static.cloob.com//public/images/smiles/15.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://static.cloob.com//public/images/smiles/4.gif&quot; class=&quot;rteSmile&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center; color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://zahrapink.persiangig.com/image/ilovepink_1poolmt8.gif&quot; alt=&quot;http://zahrapink.persiangig.com/image/ilovepink_1poolmt8.gif&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 18:47:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabaye-bi-setare&amp;postid=289</comments>
<dc:creator>shabaye-bi-setare</dc:creator>
<guid>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-289.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراف نامه</title>
<link>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>
میخواهم اعتراف کنم...میخواهم آن بغض سنگینی که  مدتیست در گلویم نشسته است بشکنم...میخواهم خودم رو بشکنم...خسته شدم از بس ادای آدمهای خوب را در آوردم و وانمود کردم که حسود نیستم...میخواهم اعتراف کنم که حس حسادتم آن روز گل کرد...دست خودم نبود...کاملا بی اختیار بودم...از میان آن جمعیت و از لابه لای مردم نگاهشون می کردم و خودم را شمعی احساس میکردم که در حال آب شدن بود..از درون یک دنیا فریاد بودم و هیچ راهی برای کشیدنش نبود..و فقط باید پنهان میشد..فریادی که فقط خودم صدایش را از درونم می شنیدم...&lt;p&gt;کنجکاو بودم که او کیست..و من بودم و هزاران علامت سوال و یک حس کوچکی به نام حسادت !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سرم را پایین می انداختم و خودم رو به ندیدن و بی خیالی می زدم...اما نمیشد....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا راحت شدم که حس حسادتم رو اینجا و در یک اعتراف نامه کوچک خالی کردم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اکنون که 2 هفته گذشته است هنوز هم نمیدانم او کی بود....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پ.ن : بلاخره ، به صورت یواشکی و « دزدانه » و موزیانه آلو ترش ها توسط من خورده شد :دی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 22:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabaye-bi-setare&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>shabaye-bi-setare</dc:creator>
<guid>http://shabaye-bi-setare.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
