من سیندرلا نبودم و نیستم. نه موی طلایی دارم ، نه چشای آبی و نه کفش نقره ای که شاهزاده ای برای پیدا کردن آن یکی جفت به دنبالم بیاید. من سفید برفی نیستم. نه موهای مشکی پر کلاغی دارم و نه پوست سفید..من سیب زهر آلود نامهربونی ها رو گاز زده ام و به سرفه افتاده ام. جودی ابوت نیستم..نه به دانشگاه می روم و نه درس میخوانم ونه عشقی به نام بابا لنگ دراز دارم...من به جای بابا لنگ دراز ،گاهی یک زبان دراز دارم. هایدی پر شور و نشاط و پر سر و صدا و عاشق کوهستان نیستم. سکوتی دارم که هایدی در آن کوهستان نداشت. حنا دختری در مزرعه هم به من نمی آید. او کار می کرد و من بیکار (زهرا ، دختری در پشت کامپیوتر)
شاید من ، آن دختر کبریت فروشی هستم که همه کبریت هایم خاموش می شوند !