سوال رو نوشتیم :نام دستگاه اندازه گیری فشار چیست ؟
و من همون موقع جواب رو نوشتم : بارومتر
یکی از بچه ها یواشکی پرسید : جوابش چی میشه ؟
و من بدون اینکه بدونم صدام بلنده و کمی ولوم رو بیارم پایین ، جواب رو بلند گفتم
و دبیر محترم که در حال پاک کردن تخته بود برگشت مرا چنان نگاه کرد که وحشت کردم. اونم سرش رو با حالت "چی" تکون داد و منم طوری وانمود کردم که من نبودم :دی
ولی خب..وقتی برگه رو تحویل دادم معذرت خواهی کردم و گفتم از دهنم پرید
پ.ن 1 : قالب سایکو با تموم خوبی ها و به «سلیقه من بودنش» ، یک سری اشکالات و عیب و نقص داشت که منو مجبور به تعویض قالب کرد. وگرنه خیلی دوسش داشتم. (تنوع هم خب لازمه :دی)
پ.ن 2 : از تموم دوستانی که منو لینک کردن خواهش می کنم که بی زحمت در لینکدونی وبلاگتون اسم وبلاگ منو از "یادداشت های صورتی" به "نفس پاییز" تغییر بدید...مرسی
میخواهم اعتراف کنم...میخواهم آن بغض سنگینی که مدتیست در گلویم نشسته است بشکنم...میخواهم خودم رو بشکنم...خسته شدم از بس ادای آدمهای خوب را در آوردم و وانمود کردم که حسود نیستم...میخواهم اعتراف کنم که حس حسادتم آن روز گل کرد...دست خودم نبود...کاملا بی اختیار بودم...از میان آن جمعیت و از لابه لای مردم نگاهشون می کردم و خودم را شمعی احساس میکردم که در حال آب شدن بود..از درون یک دنیا فریاد بودم و هیچ راهی برای کشیدنش نبود..و فقط باید پنهان میشد..فریادی که فقط خودم صدایش را از درونم می شنیدم...کنجکاو بودم که او کیست..و من بودم و هزاران علامت سوال و یک حس کوچکی به نام حسادت !
سرم را پایین می انداختم و خودم رو به ندیدن و بی خیالی می زدم...اما نمیشد....
حالا راحت شدم که حس حسادتم رو اینجا و در یک اعتراف نامه کوچک خالی کردم
اکنون که 2 هفته گذشته است هنوز هم نمیدانم او کی بود....
پ.ن : بلاخره ، به صورت یواشکی و « دزدانه » و موزیانه آلو ترش ها توسط من خورده شد :دی
این روزها همه مریض می شوند ، ما هم همین طور !مگه این مریضی و سرفه ول کن ماست ؟ آنقدر که هنوز بعد از یک هفته در حسرت خوردن آلو ترش های الهام جان موندم ! الو ترش های خوشمزه ایی که تو قسمت پایین یخچال جا خوش کرده اند و منه مریض احوال و ضعیف حق ناخنک زدن هم ندارم...مریضم..تو این یکی دو هفته دوبار بهم سُرُم وصل شد و آخریش همین یک ساعت پیش بود که همراه با شونصدتا آمپول پروتیئنی و ویتامینی و...بود.. دلم هوای ترشی لیته و مخلوط کرده است...تو کف آلو ترش ها موندم و وقتی بهش فکر می کنم از شدت ناراحتی ضعف می کنم !...یاد آنفولانزا می افتم..آن هم از نوع A ...به این بیماری مبتلا گشته ایم آیا ؟ نوچ...مشکوک نمی زنم..یک سرماخوردگی و فشار خون پایین است و بس..3 روز پیش به لطف ترازو داروخانه سرکوچه ، عدد 46 را مشاهده کرده و از لاغری خود ذوق مرگ شدیم:دی
خلاااااااااااااصه این سرماخوردگی ایندفعه ما با بقیه سرماخوردگی های گذشته فرق می کنه...هم از لحاظ مدتش ، هم از لحاظ این که سابقه نداشته به خاطرش 2 بار زیر سرم برم و....
این زهرا خانوم این ماه خرج زیادی رو کف دست خانواده گذاشت همچنان که در حسرت خوردن ترشی جات به سر می بره

پ.ن : از بارش باران این روزها و نشاط و طراوتش شدیدا خوشحالم و امیدوارم همچنان ادامه و حتی بیشتر باشه.....به امید نفس های تازه ..به امید هوای پاک...!