نـــفـــس پایــــیــــز
شبای بی ستاره
1- نوشتن آموزش آشپزی در ته دفتر ریاضی
2- حرف زدن و غیبت کردن پشت سر فک و فامیل
3- تعریف و تمجید کردن از شوهر و فرزندان ~~>
4- تبدیل شدن کلاس درس به آرایشگاه = بند انداختن صورت
5- دوا و درمون کردن مریض ها = اینو بخور ، اونو نخور و....
6- آدرس دادن و کوروکی کشیدن مغازه ها و آرایشگرها
7- صحبت در مورد رنگ مو و آرایش
8- غرغر و ایراد گرفتن از معلم ها و بهونه اوردن : شست و شو ، پخت و پز و بچه و شوهر داری !
9- باز شدن سفره دل مادر شوهر ها
10 و هرچیزی غیر از درس و مشق
به خاطر من به خاطر دوست داشتن من اشک در چشمانت جمع شد و احساس کردم در برابر تو هیچم و احساسی که قابل وصف نیست من فقط تونستم احساسم رو با پاک کردن اون اشک و بوسیدنش ، نشان دهم.. دوستت دارم..! ....21 سال پیش (19 مهر 1367) ساعت یه ربع به 12 ظهر ، دختری تپل مپل با وزن 2.750 پا به دنیای خاکی گذاشت و پدربزرگش نامش رو زهرا نهاد که بعدها این نوزاد از این اسم استقبال خوبی نکرد و درصدد تغییر آن بر آمد تولدم مبارک !
از تموم دوستان گلم که در کامنت دونی این وبلاگ تولدم رو تبریک گفتن ، یک دنیا سپاسگذار و ممنونم پ.ن : عدد 7 در پست قبل بسیار اعجاب انگیزه : 1- ارسال اون پست پس از 7 روز 2 - هفت روز باقی مانده به......(البته الان 5 روز مونده) 3- هفت کامنت A : از طنز مسافران به شدت متنفرم ..هیچی جز لوس بازی و مسخره بازی نداره B : سریال دلنوازان قشنگه...از اون پسره بهزاد (شاهرخ استخری ) و سیاوش خیرابی خوشمان می آید :دی C : چه خبر ؟ هنوز 12 روز نگذشته ، امتحانات و درس پرسیدنها شروع شد که .. D : اگه قراره یه چیز خوبی گیرت بیاد فعلا به کسی نگو...اگه بگی ممکنه کنسل بشه و به دست نیاریش..درست مثل اون گوشی N81 که قرار بود بیاد تو دست من کم شانس ! C : هفت روز دیگه به...........باقیست ! ولی شانس اوردمااااا. اگه بارون نمی گرفت من به زور و اجبار باید پلنگچال رو می فتحیدم و باید با کفشای عروسکی ام تا اونجا می رفتم.....البته فقط یک ایستگاه دیگه مونده بود...که اون یک ایستگاه با اون شرایط که داشتیم برای من 100 تا ایستگاه بود...خلاصه به لطف بارون به طرف پایین سر خوردیم که سرپایینی کاملا راحت تر بود و خیلی زودتر رسیدیم.. بارون هنوز قطع نشده بود که یه جایی بسیااااااار بسیار عالی برای نشستن پیدا کردیم..که تا همیشه به یادمون می مونه. زیر یک غار نشستیم و هرکی رد می شد رو می نگرستیم...زیر غار ، بگو و بخند و عجب حالی داد...موهامون خیس و بهم ریخته..به خودمون می خندیدم...اون همه زحمت من از کشیدن اتوی مو تبدیل شد به موی فرفری و پیچیده..و شالی چروکیده..نیم ساعتی شاد و به یادموندنی زیر غار بودیم و بعد به همونجایی که خوردیم و ....:دی برگشتیم و آش و تخم مرغ میل نمودیم...عجب آشی بود...پر از رشته ، وایییییییییی...تخم مرغ رو بگو...لیمو ترش هم که هرچی می چلوندم در نمیومد لامسب...خلاصه ناهاری بود مشتی ! چسبید حسابی...جاتون خالی بود زیاد...البته تو تخته های دیگه.. نه پیش ما
آخرش هم که پای من بیچاره تاول زد...اینو بی خیال...خوشحالیدم از اینکه پشت تلفن با خبر شدم استقلال 5 گل به ابومسلم زده
B حس خوبی به ادم دست میده وقتی با خبر میشه 2 تا از عمه هاش بعد از 30 سال با هم آشتی کردن
C در حال حاضر و الان که دارم این پست رو می تایپم ضربان قلب من تند می زنه...می خواد آروم بزنه ..نه دیگه نمیتونه........:دی
D ای دوست ، یکی از مجسمه هایی که به من هدیه دادی (پسره) از بالای آینه ام افتاد و شکست..بیچاره دختره...تنها موند
E تنها 3 ساعت دیگه باید عازم بشم به سمت تجریش
F اول مهر شد و بازدیدکننده ها و کامنت های وبلاگم کمتر
G هفده روز دیگه به..........باقیست
H خدا منو شفا بده !
![]()

![]()

![]()
| Design By : Night Skin |

