|
شبای بی ستاره |
|
|
2 روز کاملا آرام و بی دغدغه و پر از خواب..پر از لذت و کمی ضد حال...در خواب عمیق بودم که تق تق محکم به در کوبید و گفت : زهرا پاشو ناهارتو بخور...و من ساعت 7 - 8 بعد از ظهر بیدار میشم و به زور و لجباز کنان 2 قاشق ناهاری که بیشتر به شام شبیه ِ میخورم !
چند روزیست که فروم (بر روی این کلمه کلیک شود) ساختم و به خاطر این کار مثل سگ پشمالو از نوع آمریکایی پشیمونم..کار سختیه...فکر میکردم از عهدش بر می آم..اما انگار پیدا کردن عضو و تبلیغات سخت تر از مدیریت یک فروم شلوغه...از طرفی از فعالیت یک دوست خوبی به نام نیوشا که منو برای نگه داشتن اون فروم امیدوار کرد خوشحالم. اما این فروم که فقط به من و اون احتیاج نداره ...میخوام اون فروم بی خاصیت رو که شبیه خونه ارواح می مونه پاک کنم. اما نمیدونم چطوری ! ماه رمضونه ؟ من روزه میگیرم شاید لاغر بشم..یک ساعت بعد : نه روزه نمیگیرم چون باید نماز بخونم و چادر نماز هم ندارم...اوفففف روزه هم نگیرم یک مشت فامیل به ظاهر مومن و از صدتا کافر بدتره هوق آور پشت سر من حرف می زنن و آیا باید مثل هر سال دیگه به دروغ بگم که آره روزه می گیرم ؟ راستش رو هم بگم ، اونا چرت و پرتایی در مورد من ، به هم می گن ! من چیکار کنم راست بگم یا دروغ ؟ من تحمل تشنگی و لب خشک رو ندارم..وگرنه اگه تا هفته ها غذا نخورم و گرسنه بمونم جیکم در نمیاد چه لذتی داره و چه قندی تو دلم آب میشه وقتی به شوخی به خواهرم میگم تو باید روزه کله گنجیشکی بگیری ...قیافه ام میشه مثل دو نقطه دی (ششصدتا دندون سفید و ردیف) زل می زنم به لیوان نسکافه روی میزم ..کمی فکر می کنم و بعد دکمه ارسال را می فشارم ! + این زهرای......روزه نمیگیره...بلکه روزه اونو میگیره
چرا تا شكفتم
![]() چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد حرفهای من افتاد کي اشکاتو پاک ميکنه ، شبا که غصه داري پست قبلی به دلایلی حذف شد
2 روزه که میخوام این وبلاگ رو به روز کنم.اما هیچی به ذهنم نمیاد.. به طور کامل تعطیلم...آرامش برای فکر..... ذهن و دستهام برای نوشتن و پست زدن....دل برای عشق و دوست داشتن...پاهام برای قدم زدن و بیرون رفتن از خونه....حوصله برای سیمز بازی کردن....تموم اینا تعطیله...
امروز درست 2 هفته و خرده ایی هست که از خونه بیرون نرفتم..جایی برای رفتن نیست..اگه هم باشه میل و رغبتی در خودم نمی بینم چون این روزها بهترین رفیق و دوستم اینترنته! اگرچه خاطره بدی از اون برام به جا مونده و می مونه ! یک سرگرمی دیگه که دارم خیلی ازش لذت می برم : خوندن وبلاگهای دوستان که جدیدا به لینکدونی هام اضافه شدن و راستی...تا 2 هفته دیگه در مدرسه بزرگسالان جهت ادامه تحصیل ثبت نام می کنم..خیلی خوشحالم..فقط می ترسم که ....!
پونه مُرد...نگو پونه کیه..سریال رستگاران دیگه
که آبجی گفت : نه خیر ! این جمله "نه خیـر" رو یک جور با حرص و کشیده گفت که یه دفعه بمب خنده من و مامان ترکید منم که وسط گریه و عزاداری واسه پونه بودم ، نمیدونستم به حرف فائزه بخندم یا واسه پونه گریه کنم یکی بگه چرا این جعبه شکلک های ارسال مطلب ، تو فایرفاکس باز نمیشه ؟ حضور من در وب سایتهای اجتماعی بیشتر و بیشتر میشه..فیس بوک ، فرند فید ، توئیتر ، کلوب و یاهو پروفایل.....از بس بیکاریم ما !
خواستید منو فالو بفرمایید (خندم میگیره از این کلمه فالو
مدتی بود به دنبال قالبی جمع و جور و صورتی رنگ می گشتم. کل گوگل رو زیر و رو کردم اما اون چیزی که میخواستم پیدا نکردم. تا اینکه در وبلاگ یکی از دوستان سایت سایکو رو دیدم..سایت رو که باز کردم خوشحال شدم. چون این با بقیه سایت های ارائه دهنده قالب فرق می کرد..فرقش این بود که اونجا می تونستم خودم قالبم رو بسازم..با رنگ و طرح دلخواه خودم...منم که عاشق و دیوونه صورتی !...برای ساخت قالب دلخواهتون در این سایت باید خیلی وقت بگذارید و سرگرم بشید..اما ارزشش رو داره..یه قالب خیلی جمع و جور...سایکو یه بدی که داره اینه که قسمت "درباره وبلاگ"، "پیوندهای روزانه" و "لینک دوستان" رو از تو خوده بلاگفا نمیخونه. و تموم لینکها رو باید یکی یکی در خوده سایکو وارد کرد...که اینم زمان زیادی رو می بره
ساعت 6:20 دقیقه صبح..و من هنوز بیدارم و تراوین بازی میکنم. صدای یک دختر بچه کوچولو از تو حیاط بغلی میاد (مگه خواب نداره ؟) یکی نیست به خودم بگه تو خودت چرا نمیخوابی ؟!..به خودم پاسخ میدم : خوب من هیچ شبی خواب نداشتم و اگر هم بخوابم خودم رو با زور بخوابونم فکر و خیالات مانعم میشن.احساس گشنگی میکنم اما زورم میاد خودم رو تا دم یخچال برسونم..اصلا نباید تو این سکوتی که الان تو خونه ما حاکمه و همه تو خواب خوش تشریف دارن ، کلید اتاقم رو بچرخونم و تق تق و چق چق در رو باز کنم ! آها...کناره میزم پیش آرشیو سی دی ها ،یک مشت شکلات آیدین ریخته. یکیش رو الان میخورم..اوف..جلد زر ورقی اینم که خرچ خرچ صدا میده..میخورم ! بلکه دهن این شکم وامونده رو ببندم..از این طرف هم یکی دیگه صداش در اومده و بهونه میگیره...اونم بعدا یه جوری خفه اش میکنم...اخ مامانی زودتر از خواب بیدار شو و برام از اون تخم مرغ عسلی های خوشمزه ات که وقتی سرش رو میکشنم ،زرده هاش می زنه بیرون ، درست کن..! توام که خوابی..خب بخواب..و گشنگی و غم درون دخترت رو نبین !
هوا روشن شده و چراغ دیواری هنوز روشنه...حوصله ندارم برم خاموشش کنم.. دلم میخواد الان آهنگ گوش کنم..یه آهنگ ملایم و غم انگیز...اما خوشم نمیاد با صدای کم گوش کنم. ؟. پریشب ساعت 3 صبح که صدای اسپیکر بلند بود و یهو صدای ارور ویندوز قلبم رو هوری ریخت پایین .آیا پدرجان شنید ؟ آیا مادرم بیدار شد ؟هدفون هم گوش ام رو اذیت می کنه..شاید اگر موقعیتش بود این اهنگ رو که الان در ذهنم زمزمه میکنم ، گوش میدادم : دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی + دقایقی بعد از نوشتن این پست هندزفری عزیز و تقریبا خرابم به یاری ام شتافت ! :دی
A. میخوام سعی کنم دیگه از غم و غصه ها و دلتنگی هام چیزی ننویسم. اگر بشه و دلم تحمل کنه...(نگو خواستن توانستن است....به این جمله اعتقاد ندارم)
B. چند روزیست گیر دادم به آلبوم گروه 7 ..مخصوصا آهنگ "یه لحظه چشماتو ببند" C. دیروز صبح جوجه صورتی رنگ شیطونم ، از طبقه دوم خودش رو تو خونه همسایه انداخت که به طرز معجزه آسا و باور نکردنی ، کوچکترین آسیبی هم ندید...جل الخالق ! D. دیشب (دوشنبه) صداهای الله اکبر از شبهای قبل بلندتر و بیشتر بود E. دلم میخواد عکس العمل دوستان ، آشناها و فامیل ها رو بعد از شنیدن خبر مرگم ببینم.. F.خسته شدم از خیال و رویا پردازی...اما بدون اینا اصلا خوابم نمی بره G. آهنگ "متاسفم" چاووشی رو تقدیم به خودم میکنم.. H. بهتر نیست دست از سر رنگ صورتی بردارم ؟! I. حیف..Sims 3 تو کامپیوتر من گرافیک خوبی نداره...با کمبود فضا هم مواجه شدم. J. دلم شدیدا دریا و صدف میخواد...دوست دارم برم تو ساحل (نزدیک موج ها) بخوابم K. کسی نیست منو به دریا ببره..فقط عکسش رو میذارم رو دسکتاپم و فکر میکنم که اونجام ! L.خدا منو بکشه که اینقدر زود گریه ام میگیره و مورد تمسخر این و اون قرار میگیرم. M. کم کم از سریال رستگاران خوشمان می آید....مسافران مسخره اس ! کوندرا : کسی را که دوستش داری آزادش بگذار، اگر قسمت تو باشد بر می گردد ، وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است این جمله رو بارها میخونم و فکر میکنم..انگار این جمله با من حرف میزنه....حرفی برای گفتن و نوشتن دارم اما قادر به نوشتنش نیستم. هی تایپ میکنم و هی Back Space میزنم...
در درس "خود را گول زدن" نمره 20 را می گیرم..به طور دقیق و حرفه ای خودم رو گول میزنم. در درس "بی خیالی" صد آفرین می گیرم چون به طرز خوبی سعی میکنم بی خیال بشم.نمره 20 را که با صد آفرین می گیرم اما شبها در خوابیدن با تک ماده قبول می شوم و به خواب می روم. خوابیدن راحت و بدون فکر و خیال هم مثل معادلات و فرمول های ریاضی سخت شده اند. آنقدر در فکرم معادله حل میکنم تا چشمهایم خسته و گرم می شوند. فکرم خسته است..دیگر توان حل کردن و تجزیه و تحلیل هیچ چیز را ندارد...در « گول زدن خودم» اگر 20 بگیرم ، در «فراموش کردن کسی» صفر می شوم.
نیرو و انرژِی داشتم .واسه هر کاری حال و حوصله ام فراوون بود. زیباترین حس دنیا رو داشتم. فکر می کردم دیگه تو زندگیم هیچی کم ندارم..به طبیعت علاقمند بودم. تو کوه و دره و کنار رودخونه نفس عمیق می کشیدم و انگار که یادم میرفت هوا آلوده است. خوب میدونم که در اون روزها هوای آلوده برای من پاک ترین هوای دنیا بود. فکرهای بد ،کابوس های وحشتناک خودشون رو از من دور کرده بودن و شب ها جز یک خواب آروم و راحت چیز دیگه ایی نداشتم. حتی بدخوابی ام داشت درست و تنظیم میشد. سر یک ساعتی میخوابیدم و سر ساعتی بیدار میشدم و صبحانه ام را که مثل همیشه یک لیوان شیر و یک کیک بود می خوردم..مادرم خوشحال بود. از خواب شبانه ام. از اینکه دیگه از بی خوابی ، زیر چشمام گود نمی افتاد. از اینکه دیگه از سر درد ناله نمی کردم. از اینکه واسه هرکاری بهونه نمیاوردم و حوصله و انرژی داشتم. تو اینترنت با دوستانم بد اخلاقی نمی کردم. علامت Busy و عکسهای غمگین نمی ذاشتم. خنده هام از ته دل بود. خلاصه من اون زهرایی بودم که همه دوست داشتن و ازش راضی بودن. زهرایی بودم که کسی بخاطر ناراحتی هاش ناراحت نبود و کسی براش نگران نبود. زهرایی بودم که به موسیقی های غمگین و ناله و زاری گوش نمیداد. رفتن و دل کَندن او ، همه چیز رو خراب کرد و باعث شد که در درون بسوزم و داغون بشم و زندگیم با تموم لحظه هاش بهم بریزه.حالا که دیگه مثل گذشته نیستم و شاید کمی افسرده شده ام. چه فرقی میکنه ؟ هیچ...برای هیچ کس فرقی نمیکنه... اصلا مهم نیست. مهم اینه که خواسته ایی رو رد نکردم..کسی رو آزاد گذاشتم. از زور و اجبار و تحمیل کردن خودم متنفرم ! همه چیز را بی جواب گذاشتم و سکوت کردم تا با گذشتن روزها و ماهها و حتی سالها ، همه چیز عوض بشه و پشیمونی رو ببینم. یاد گرفته ام که صبر کنم. در مقابل حرفها و رفتارها و خواسته هایی که ناراحتم می کنه و مطابق میلم نیست هیچی نگم. و همه چیز را بسپارم به دست خدا ...یاد یه فیلم هندی به نام " نه تو میدونی نه من" افتادم که در پایان فیلم اینو نوشته بود :
من آنقدر از تو دور میشم كه حتی خاطراتم به تو نرسه من هرچقدر از تو دور بشم نمی تونم خاطراتت رو فراموش كنم زندگی من با تو زندگی بود اما این چه سرنوشتی بود بدون تو دارم زندگی می كنم این زندگی نیست مرگ شیرین تر از این زندگیست شاید دیگه هرگز منو به خاطر نیاری و فراموشم كنی ولی اگه ممكنه برای چند لحظه هم كه شده به یاد من باش Sometimes you just leave it to God بعضی وقتها باید بسپاریدش دست خدا مطمئنا علت از دست دادن او و جدایی خوده منم سبب منم که می شکنم » اما حرفی نمیزنم اگه هیچ کس برام نموند « واسه اینه که سبب منم چند شبی ست ، دل را شکنجه میکنم تا فراموشت کند...دعا کن راضی شود !
نوشته جلوی آی دیم در یاهو:
پشت این خنده ها و دو نقطه دی زدن هام ، یه غم بزرگی پنهونه ! آره عزیزم. به خنده های زورکی ام نگاه نکن. به خنده هایی که در ذهن ، فکر و دل غمگین من هیچ معنایی ندارند و فقط برای این است که تو به غم درونم پی نبری ! ناراحتی ام ، تو را ناراحت نکند و طعم شیرین شادی ها و خنده هایت را مانند غم ها و اشک های پنهانی من تلخ نکند. خودم را ، دردم را ، اشکهایم را و حرفهای دل گوشه گیرم را یک جایی از وجودم پنهان کردم و به ظاهر برای تو میخندم. خنده هایم چقدر غریب اند |
|