تبليغاتX
نـــفـــس پایــــیــــز

شبای بی ستاره

دل کندن از این وبلاگ و سایت بلاگفا واقعا برام سخته...تصمیم گرفته بودم این وبلاگ رو حذف کنم و در پرشین بلاگ با آدرس کوتاه تری ثبت نام کنم..(که ثبت نام کردم) اما انگار از ته دل بلاگفا رو بیشتر دوست دارم...

این وبلاگ رو به دلیل آرشیو 3 ساله و کامنت های دوستان و خاطرات ، اصلا نمیتونم حذف کنم.

امیدوارم مسئولان سایت به درخواست بنده ، امکان تغییر آدرس وبلاگها در تنظیمات وبلاگ ، رسیدگی و اجرا کنند.

+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 5:30 نويسنده زهرا Pink |

من سیندرلا نبودم و نیستم. نه موی طلایی دارم ، نه چشای آبی و نه کفش نقره ای که شاهزاده ای برای پیدا کردن آن یکی جفت به دنبالم بیاید. من سفید برفی نیستم. نه موهای مشکی پر کلاغی دارم و نه پوست سفید..من سیب زهر آلود نامهربونی ها رو گاز زده ام و به سرفه افتاده ام. جودی ابوت نیستم..نه به دانشگاه می روم و نه درس میخوانم ونه عشقی به نام بابا لنگ دراز دارم...من به جای بابا لنگ دراز ،گاهی یک زبان دراز دارم. هایدی پر شور و نشاط و پر سر و صدا و عاشق کوهستان نیستم. سکوتی دارم که هایدی در آن کوهستان نداشت. حنا دختری در مزرعه هم به من نمی آید. او کار می کرد و من بیکار (زهرا ، دختری در پشت کامپیوتر)

شاید من ، آن دختر کبریت فروشی هستم که همه کبریت هایم خاموش می شوند !


+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 3:40 نويسنده زهرا Pink |

شاید ، اگر ، یک روز و یک جایی :

آهنگ "تقدیر" شادمهر را شنیدی ....

رنگ "صورتی" را دیدی

بوی نسکافه و کاکائو را حس کردی

به کوه و دره و کنار رودخونه رفتی

زیر بارون قدم زدی

رنگ آبی و آرم تیم استقلال را دیدی

به یاد من بیفتی

و من هر روز ، بی آنکه آهنگی را بشنوم ،  چیزی را ببینم ، حس کنم و یا جایی بروم  ، به یاد تو خواهم بود !

همیشه قطب مثبت ، منفی را از خود می راند. میدانم !

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 23:8 نويسنده زهرا Pink |

پروردگارا ! اين نامه را بنده اي از بندگان تو به تو مي نويسد كه بدبختي به مفهوم وسيع كلمه – در زندگي بي پناهش بيداد مي كند....به عظمت ترديد ناپذيرت سوگند ، همين حالا كه اين نامه را به تو مينويسم آنقدر احساس بدبختي ميكنم كه تصورش – حتي براي تو كه تنها پناهگاه تيره بختاني – امكان پذير نيست .....ميداني خدا ، سرنوشت دردناكي كه نصيب زندگي تنهاي من شده صرفا زاييده يك امر تصادفي است ..مگر زندگي جز ترادف تصادفات ، چيز ديگري هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا نيست !...بيست و هشت سال پيش از اين دختري زشت روي و ترشيده با پولي كه از پدرش به ارث برده بود ؛ جواني زيبا را خريد ... نتيجه ي اين معامله وحشتناك ، من بودم !...بخت سياه من حتي آنقدر ياري نكرده بود كه وجودم تجلي دهنده زيبايي پدرم باشد .... هنگاميكه در نه سالگي براي نخستين بار به آينه نگاه كردم ، به چشم خود ديدم كه چهره ام ، چركنويس از ياد رفته ايست از چهره وحشت انگيز مادرم !...
سيزده ساله بودم كه يك ورشكستگي همگاني ، همراه با دارايي خيلي از ثروتمندان ، ثروت مادرم را هم برد . همراه با ثروت مادرم ، پدرم را . تا آنزمان ، علي رغم چهره زشتي كه داشتم ، زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود ، كه من در مقابل دختراني كه تو زيبايشان آفريده بودي احساس تحقير كنم ... تنها هنگاميكه فقر سايه ناميمون خود را بر چهره زشتم افكند، براي نخستين بار احساس كردم كه تا چه پايه محرومم !!!
در دوران تحصيلي هميشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختي ! شب و روز سر و كارم با كتاب بود ... همه تلاشم اين بود كه نقصان ظاهر را با كمال باطن جبران كنم...زهي تلاش بيهوده ! دوران بلوغم بود ... همه سلولهاي بدن درمانده ام از من و احساست من ، "من" و "احساسات" متقابلي ميخواستند...دلم وحشيانه آرزو ميكرد كه بخاطر عشق يك جوان ، هر چقدر هم وامانده ، بطپد ...! نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه اي بود كه با تصادم آن ، در زير دلم يك لرزش خفيف و سكر آور ، وجودم را برقص آورد ...مي خواستم و از صميم قلب آرزو مي كردم – كه هر يك طپشهاي قلبم انعكاس ناله ي شبانه ي عاشقي باشد كه كمال سعادتش تعقيب سايه عشق من مي بود .دلم مي خواست از ماوراء نفرت اجتناب پذيري كه زاييده چهره نفرت انگيز من بود ، جواني از جوانان روزگار ،دلم را ميديد...و مي ديد كه دلم تا چه حد دوست داشتني است ... تا چه پايه مي تواند دوست بدارد.
در اينجا ! در اين دوران ظاهر بين ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنايي نيست ...
به رغم آرزويي كه داشتم هرگز نه جواني سراغ جواني مطرودم را گرفت


چقدر من و تو هم دردیم ای دوست !

+ تاريخ شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:47 نويسنده زهرا Pink |

انگار یه قفل یا چسب زدن به دهنم که هیچی نگم..تا باز کنم که یه چیزی بگم دوباره بسته میشه !

شاید علتش این باشه که از همون بچگی یادم دادن که ساکت باشم...هرجا رفتم هی گفتن : هیس ! ساکت باش ! ......تو مدرسه و کلاس حرف می زدیم ، هی می گفتن ساکت . هرکی حرف بزنه از انضباطش کم میکنیم. و یه منفی می ذاشتن جلوی  اسممون ! ...تو مهمونی ها و مجالس یه ذره حرف می زدیم میگفتن. چی می گی ؟   حالا وقت حرف زدنه ؟ یا اینکه می گفتن : چیشششش. چه ربطی داشت....انگار یه چیزی سنگین می افتاد رو سرم و حالم رو می گرفت !

نتایجش این شد...اونقدر بهم گفتن : هیس . حرف نزن. که حالا کم حرف شدم....دیگه واسه بحث ها و موضوعات نظری ندارم که بدم ! ...دوستان گلایه می کنن که حرف بزن ! اما واقعا نمیتونم....دست خودمم نیست ! دهنم رو از چند سال پیش بستن !

گاهی هم به این نتیجه می رسم که کم حرف بودن من باعث میشه که حرفی نزنم کسی از دست من ناراحت بشه. اگرچه بعضی وقتا بدون فکر و از روی سادگی یه چیزی می گم...

+ تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 2:6 نويسنده زهرا Pink |

دلم برای خوشنویسی و خطاطی کردن تنگ شده . آخرین باری که قلم به دست گرفتم سوم راهنمایی بودم و همیشه از 10 نمره ، 10 رو می گرفتم و اگر خیلی بد  و کثیف کاری میشد ، 9 کمترینش بود ! صدای قیژ قیژ قلم تو کلاس می پیچید و منم لذت می بردم ! :دی

http://www.7gardoon.com/files/test/2009-02-26_15~14-1.jpg

یک عدد قلم تراشیده شده + مرکب+دوات + کاغذ روغنی حاشیه دار ، برای نوشتن یک خط دلتنگی !

+ تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:54 نويسنده زهرا Pink |

چندماه پیش و یک روزی مثل آن روز ، خواستم به او بگویم که چقدر پیراهن رنگ سفید به او می آید...اما نشد....زمین و زمان دست به یکی کردن تا با حرفی ناگفته از آنجا خارج شوم !
+ تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:24 نويسنده زهرا Pink |

خیلی وقته دیگه بارون نزده                             رنگ عشق به این خیابون نزده 

خیلی وقته ابری پر پر نشده                                 دل آسمون سبک تر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها                                      مثل بغض توی سینه ی منه

ابر چشمام پره اشکه ای خدا                              وقته شه دوباره بارون بزنه

خیلی وقته که دلم ، برای تو تنگ شده  

       قلبم از دوری تو بدجوری دل تنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست            کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم                        همه حرف ها که آخه گفتنی نیست


+ تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 2:25 نويسنده زهرا Pink |