|
شبای بی ستاره |
|
|
از پله های برقی پایین می رفتم ،که متوجه شدم داره به من نگاه میکنه. . بدجور هم نگاه می کرد...قیافش آشنا بود....شبیه به یک کارگردان بود..واییییییی اسمش چی بود ؟ مهدی مقدم ؟ محمد مقدم ؟ تو فامیلیش مقدم داشت....آهااااااا سیروس مقدم ! ...یارو شبیه اون بود...فکر کردم خودشه و میخواد منو بازیگر کنه :دی اما دقت که کردم جز یک پیرمرد عوضی و چشم چرون و ......نبود..هرچی بود زود از پله برقی ها خارج شدم و دقایقی بعد گوشیم رو از تعمیرگاه تحویل گرفتم و خودم رو از اون پاساژ لعنتی و خفه کن علاءدین بیرون کشیدم ....نفس راحت !!!!!!!!
اتاقی که من دارم آنقدر بزرگ است که میتوانی در آن یک استخر شنا راه بیندازی. اتاق من استادیوم آزادی پشه و مگس هاست. اتاق من محلی برای شنیدن تکرار صداست..زهرااااااارا راااااراااااراااااااااااااااا..اتاق من هتل یک ستاره ایی برای یک لشگر مهمان است . اتاق من برای کله ملق و غلط زدن است. طول و عرض اتاق من برای تعقیب کردن و بالا و پایین رفتن مورچه هاست .
از بودن در آن لذت نمی برم. فقط احساسات و افکارم را در آن تخلیه میکنم..خاطرات خوب و بدم را در آن ثبت میکنم. و از سر اجبار و البته فقط برای چندماه در آن نفس می کشم !
جمعه که به نمایشگاه کتاب رفته بودم ، دور تا دور میدون مصلی ، نیمکت هایی رو چیده بودن که خب خیلیها هم نشسته بودن که یا ساندویچ می خوردن و یا کتاب هایی رو که خریده بودن رو می خوندن ، خیلی راحت اما با کمی اذیت از سر و صدای اون بلندگو که وسط میدون گذاشته بودن و مدام تبلیغ ناشرها رو می کرد و به اضافه آفتاب تقریبا داغ . از جمله من..که منتظر دوستانم بودم...دقایقی بعد چند مرتیکه ، با چرخ و گاری های بزرگ به طرف میدون اومدن و از مردم می خواستن از رو نیمکت ها بلند شن تا اونا رو جمع کنن. مردم بیچاره هم با تموم باری که داشتن مجبور بودن چیزی نگن و اون مرتیکه ها هم نیمکت ها رو هم جمع کنن و ببرن و اصلا دلیل قانع کننده ایی برای این کار نداشتن. خانومی محجبه ای که کنار من بود ، اعتراض کرد و میگفت : پس واسه چی اینا رو از صبح اینجا گذاشتید ؟ مگه واسه رفاه مردم نیست. اونا هم میگفتن : دستور ستاده. برید بپرسید..اون خانوم هم غرغر کنان و ناراحت مانند بقیه مردم روی طاقچه های کثیف دور میدون نشست. حال این ستاد نمایشگاه واسه چی نیمکت ها رو جمع کرد ، خدا میدونه !
آیا فک و فامیلاشون داشتن می رفتن نمایشگاه و رفاه رو برای اونا خریداری کردن؟
خونه مورد علاقه من خونه ايست كاملا مدرن و رمانتيك و كاملا به سليقه خودم و يكمي هم طبق نظر ديگران ! كوچك و كمي پيچ در پيچ با ديوارها و سراميك هاي سفيد كه همه جاي آن بوي ملايم شبيه به ياس پيچيده ! خونه ايي خيلي كوچيك و دنج كه هرگاه پنجره اش را باز ميكني آفتاب مهمانت ميشود و تو از ديدنش شاد ميشوي ! ميخواهم جايي بنشينم و فكر كنم . و يا كمي دراز بكشم و بي خيال غصه ها ، به علايقم فكر كنم...پس از چند پله كوتاه پايين مي روم و روي مبلهاي مشكي يا سفيد رنگي كه چهره اي با نمك دارند مي نشينم ! نور كم را دوست دارم ! با لامپهايي كم مصرف يا آباژورهايي كوچك و شيك ...و به غير از اينها و خيلي بيشتر از اينها انواع شمع ها را در شكلهاي مختلف دوست دارم..شمع هاي كوئين و بلند ! در خانه من تلويزيون در خواب است و سكوتش مرا به سمت فكرهاي مختلفي ميكشاند. و اگر اين تلويزيون روشن باشد ، كانالي جز پي ام سي و يا فشن تي وي نيست ! پس بهتر است تلويزيون در خواب باشد تا من فضاي خانه را با صداي رضا صادقي يا محسن يگانه و يا انريكه پر كنم ! اين از همه چيز بهتر است ! ديوارهاي سفيد با تابلوهاي سياه و عجق وجق و مدرن ! تابلويي شبيه به يك نقاشي خط خطي كودك.. خط خطي سياه....آشپزخانه اي اپن كه فقط بوي نسكافه و قهوه و كاكائو مي ده و يخچالش پر است از كاكائوهاي عسلي و پاستيل هاي ميوه اي و نوشابه اي و سانديس هاي انرژي زا....كابينتي پر از نسكافه هاي كلاسنو و رد اگل و....صندلي هاي بلند فرفوژه كنار پيشخوان ، محلي براي لم دادن و غذا كوفت كردن و هر غلط ديگري كردن ! و از همه مهمتر ماشين ظرفشويي ، دوست صميمي من كه هميشه ظرفهايم را به او مي سپارم ! و در اين مكان فقط لامپ كابينت ها و ويترين ها روشن اتاق خوابي با ديوارهاي صورتي خيلي كم رنگ ! تخته خوابي فرفوژه با ست كامل صورتي كم رنگ و ملايم كه رو به روي بالكني كوچك است.. بالكني كه بيشتر اوقات درش باز است و پرده هاي حرير سفيد رنگ با تكه هاي صورتي را به نمايش در مي اورد ! چه زيباست وقتي كه بر روي تشك نرم تخت خوابت خوابي و صبح ساعت 7 با نور آفتاب كه مستقيم بر روي چشمانت نشسته اند بيدار شوي ! ميزي كوچك با يك آينه براق كه هر روز يك آدم تكراري و زشت را از درونش تماشا مي كنم..ميزي پر از لوازم آرايش...پر از لاك هاي صورتي كم رنگ و پر رنگ و پر از بدليجات ! ميز كامپيوتر شلوغ و پلوغ...پر از كاغذ...پر از سي دي و دي وي دي و مجسمه ! و يك بشقاب تخمه و پاكت چيپس ! نور كم خونه شايد برايت كسل كننده باشد. ولي هرچي باشد از قبري كه بعدا در ان جاي ميگرم تاريك تر نيست ! شومينه هخامنشي روبه روي مبل ها گاهي روشن است براي اوقاتي كه شعرها و نامه هاي مسخره مي نويسم ! براي اوقاتي كه بايد عكس هايي را سوزاند كه خاطراتش قلبم را مي آزارند ! براي اوقاتي كه در بعضي از صفحات دفتر خاطراتم ، از اين و آن شكايت مي كنم و بعد پشيمان مي شوم و آن صفحه را پاره مي كنم !ولي دوستش دارم. شومينه را مي گويم..زماني كه شهر عروس شده است و من يك ليوان نسكافه به دست دارم كنار آن مي نشينم و چشم به چشماي نارنجي و داغش مي دوزم ! گاهي احساس مي شود كه دو نفره كنار يك شومينه نشستن و پيتزا خوردن چقدر زيباست. اما قسمت و سرنوشت ، مرا تنها كنار اين شومينه خواهد نشاند..درست مثل يك مجسمه ! نميدانم تا چه حد توانستم خانه مورد علاقه ام را توصيف كنم...اما هرچي هست و هر جوري كه براي خود تصور كرده ام خيلي دوست داشتني ست ! خيلي روياييست ! مي دانم اين جور خانه ها با اين امكانات براي خيلي ها فقط نماد كلاس و فيس و افاده است. اما من هرچه گفتم و هرچه توصيف كردم همش علايق و سليقه هاي من بوده است نه كلاس ! اين خونه كامل كامل است و هيچ چيز كم ندارد حتي يك مرد !
کاغذتم
احساساتت رو روم بنویس اگه اعصابت خرد شد روم خط خطی کن اشکاتو باهام پاک کن حتی اگه سردت شد منو بسوزون تا گرم بشی اما فقط دورم ننداز ! سطل بازیافت وجود ندارد
این روزها سخت سرگرم فیس بوک و کوئیز (تست) جواب دادن هستم. تست هایی که جواب هاشون گاه دروغ و چرت و پرته و گاه خیلی درست و دقیق ! ولی در بین اون همه کوئیز یک سری سوالات مسخره و خنده دار به چشم میخوره که با جواب دادن به اونا نتیجه های دروغین و خجالت آوری مشخص میشه که با نمایش دادن اون در صفحه اصلی پروفایل همه اددد لیستت و حتی غیر ادد لیست با خبر میشن و متاسفانه خیلیهاشون اون نتیجه ها رو جدی میگیرن و باور می کنن ، مثلا دیروز... یک کوئیز 3ک30 رو حل کردم و بعد جواب مسخره اش رو در کامنت دونی زیرش کپی و علامت های قهقه و دو نقطه دی =)):D رو به نشانه خنده دار بودن این جواب زدم . اما کسی به این علامت ها توجه نکرد و یکی سری آشغال به من پیام دادن که آره بیا اون هنرت رو هم به ما نشون بده ! خلاصه خیلی ها هستن که جواب این کوئیزها براشون یک دلخوشیه و از روی سادگی ، نه ...نه...از روی ابلهی و احمقی باور می کنن ! فیس بوک رو بی خیال
می چسبم به Twitter...که در چند کاراکتر (140تا) باید بنویسم در حال چه کاری هستم ! گاه کارها و نوشته های دوستان در این Twitter خواندنی و جذاب هست. هرچی باشه از این آدم های بی جنبه فیس بوک خبری نیست
می گفت : وابستگی و دلبستگی بد دردیست ، زمانی که حس کنی نمیتوانی دوریش را تحمل کنی و در غیابش که فقط چند ایستگاه مترو از تو دور است ، حس دیوانگی داری ! چه برسد بخواهد برای همیشه از ایران برود...همین که این حرف را به تو می زند و از رفتنش سخن می گوید ، احساس میکنی سخت وابسته ایی و رفتنش بدترین و لاعلاج ترین درد دنیاست ! صدایت خفه می شود و میگیرد..دهانت بسته می شود و از درون فریاد میزنی : نرو ! نه نباید بروی...اینجا کسی هست که سخت دلبسته و وابسته توست ! می گفت : فقط دعا می کنم که کارش جور نشود و نتواند از ایران برود. فقط همین را از خدا میخواهم که او را از من نگیرد...سخن از وابستگی و دلبستگی که به میان بیاید ،جدایی بس سخت و دشوار است !
پست قبل رو به دلیل بی مزگی حذف کردم |
|