
برو و مرا در میان این همه موج ها تنها بگذار
می خواهم پاهای خسته ام را در میان آنها به گردش ببرم
فکر و خیالم را به آسمان بالای دریا به پرواز در آورم تا فکرهای بدم به دریا بیفتند و غذای کوسه ها شوند
بگذار چشمهای خیسم هوا بخورند
برو که این موج ها را بیشتر از تو دوست دارم
یادداشتی از خودم
دستم رو همچنان روی سمت راست صورتم گذاشتم و از درد شدید دندون می نالم...نه پروفن - نه استامینوفن و نه هیچ کوفت دیگه ایی اثر نمیکنه و حتی اسپری بی حس کننده و لیوان آب نمک !
لحظه به لحظه درد شدید میشه و من جلوی کامپیوتر نشستم و یا به فکر خودمم و یا به فکر امروز....امروز میخوام با این دندون درد و صورتی تقریبا ورم کرده برم مهمونی ، خونه دختر دایی جان ! خواستن برای نرفتن هم فایده ایی نداره ! و باید رفت و در میون اون همه آدم درد کشید و به سوالات تکراری پاسخ داد !
جلوی آینه می ایستی و نگاهی به صورت سفیدت می اندازی . به ابروها و چشمهای رنگی ! به آن موهای خرمایی رنگ و لخت که دیگر مثل سالهای گذشته پر پشت نیست !....تو هنوز هم زیبا و جوونی. خیلی ها حسرت پوست سفید و بور تو را میخورند.تو و آینه همچنان همدیگر را می نگرید و صورتت را به طرف من می کنی و موهای زیر گوشَت را نشان میدهی و میگویی :
ببین زهرا . موهام داره سفید میشه...دارم پیر میشم !
نه مادرم ! تو نداری پیر میشی...اینها رنگ بزرگواری توست...رنگ عشقیست که در این 21 سال به من و خواهرم ابراز کردی !...موهای سفیدت را هم دوست دارم !
تو دقیقه 93 به اعصابمون ریدن و رفتن...هرچی خوشحالی کردیم تبدیل شد به اعصابی خرد و هزار تا فحش ! اصلا انتظارش رو نداشتیم که تو دقایق آخر یه بازیکن خودی گند بزنه به همه چیز و پنالتی بشه و بازی به تساوی کشیده بشه ...
ای تف به اون صورتت علیزاده !

يك روز (يك هفته) عشقولكي و عشقولانه و سراسر I Love You و
قرمز رنگ...مغازه هايي پر از عروسك و خرس كه يك قلب به دست دارن و آروز
ميكنن كه عاشق باشن . شايد اين عروسكهاي بي زبون و بي حركت هم عاشقن و
سكوت كردن...ولنتاين چيست ؟ يك جعبه كاكائو و چند شاخه گل رز و جمله
دوستت دارم ؟ و چند اس ام اس عاشقونه ؟ آيا ولنتاين يعني پول خرج كردن و
ابراز احساسات الكي كردن ؟ ....فقط عادت كردم بازارهاي شلوغ رو ببينم و
چند نفر رو داخل مغازه ،مشغول كادو پيچي !..فقط عادت كردم جمله تكراري I Love You رو
بر روي همه چيز ببينم ! حرصم مي گيره كه چرا رنگ ولنتاين قرمزه ! چرا آبي
نشد ؟ رز هاي قرمز...قلبهاي قرمز....كادوها با ربان هاي قرمز...اوف !
زنها و دخترها از اين مغازه به اون مغازه مي رن...اون يكي مشغول بوييدن
عطره...اون يكي كاغذ كادويي رو انتخاب ميكنه..اون يكي پولاشو مي شماره و و
مردي در فكر رنگ مورد علاقه خانومشه..و من هم اينجا وايسادم و به تنهايي
خودم فكر ميكنم .امسال در اين روز خودم رو ازكامپيوترم دور و زير اون پتوي
آبي رنگ ماه و ستاره اي پنهان مي كنم. به خيابون هاي شلوغي كه حال و هواي
ولنتاين داره نمي رم..حوصله تماشاي مغازه هاي خرس فروش سركوچه مون رو
ندارم كه در اين روز به طور100 درصد قيمتهاش رو مثل فين دماغش بالا مي
كشه . به اس ام اس هاي تكراري كه پارسال به دستمرسيده بودن جواب نميدم .
ولنتاين من با كامپيوترمه ! كادوش خاموشي و استراحت 24 ساعته ! و منم مي
رم, با ترس و دلهره و دلشوره بازي حساس استقلال - پرسپوليس رو نگاه ميكنم !
پ.ن : اي جان...اين پست چقدر بو و طعم كاكائو ميده !
الان كه دارم اين پست رو مي نويسم ، بارون مثل دوش حموم مي باره ...خودش رو محكم به اين كولرها مي كوبه و صداي شرشرش رو كه براي من قشنگ ترين و آرامش بخش ترين آهنگه طبيعته ، لحظه به لحظه شديد ميكنه !
هميشه خيس بودن رو دوست داشتم و دارم...خيس و مثل موش آب كشيده شدن را عاشقانه مي پرستم ! اينكه تو واقعا با لباساي خيس خيس با موهاي بيرون ريخته كه همش به صورتت چسبيده به خونه برگردي و مادرت برات يك شيركاكائو داغ يا نسكافه درست كنه براي من بهترين و لذت بخش ترين حس دنياست ! خيلي زياد...دلم ميخواد شديد ترين بارون دنيا توي تهران بباره تا من براي ساعتها زيرش بنشينم ونفس عميق بكشم ! شايد براي خيلي ها ديوونگيست اما براي من يك جور عشق بازيست ! ياد اون جمله الياس به دكتر پژوهان افتادم :
من ميگم نم نم بارون .....تو ميگي عشق بازي زير آسمون

ساعت 4:10 صبح است. و احساس گشنگي مي كنم..! كاسپراسكاي با سرعت لاك پشت در حال آپ است..چرت و پرتي هم كنار آي دي ياهو نوشتم كه : سرم خلوته. اگه بيكاري پي ام بده ! تا چند دقيقه ايي كسي پي ام نميدهد... شماره جديد روزهاي زندگي را بر ميدارم و قسمت دنياي زن و شوهرها رو ميخوانم. چه اتفاقات مسخره ايي.به خيليهاشون شك ميكنم...و در اين لحظه شكم غر مي زند..روزهاي زندگي را كنار مي ذارم و به آشپزخانه مي روم ! ماكاراني را گرم مي كنم..با صداي چيق چيق گرم شدن ماكاراني ، مامان از خواب بيدار ميشود..هي نگاه ميكند. تا من نگاش مي كنم خودش را به خواب مي زند. ماكاراني را هم مي زنم باز مرا نگاه ميكند...به اتاقم بر ميگردم . شروع ميكنم به خوردن...كاسپراسكاي هم روي 46% درجا مي زند و اعصاب مرا سرويس و مرا به فحاشي مي اندازد :دي ...در حال خوردن بودم كه كسي پي ام داد....يه خرده مي خورم و يه خرده چت ميكنم و يه خرده به درصد كوفتي كاسپر نگاه مي كنم ...آرش آن لاين مي شود...يك عدد ماكاراني تو دهنم آويزون است ...و باز در حال خوردن اين پست را مي زنم...آخ جون كاسپر تموم شد...نه نخير...براي بار هزارم بلك ليست شد...
جلوي آينه مي ايستم. به صورت رنگوليده و سياه شده خودم مي نگرم...يك عدد تف و نفرين به اين صورت زشت مي فرستم..يك صورت 20-21 ساله با پوستي زخيم و زبر شده ! 2عدد چشم قلمبه كه زيرش پره چين و چروكه و سياهي ! خودم ، خودم را زشت ميكنم..بي آنكه بفهمم و فقط آينه بايد گوشزد كند.دستم رو زير پوست چشمم مي كشم و زبري اش را حس ميكنم..گاهي اوقات همين قسمت دچار سوزش مي شود...چكار كرده ام با خودم ؟ تو يخچال خيار داريم ؟ ....نه فكر نميكنم داشته باشيم...حالا احساس مي كنم خيار عزيز است و بايد پوستش را قلفتي بكَنم و بذارم رو صورتم ! خب فردا واسه صورتم يه ماسك با دستور و دلخواه خودم درست ميكنم :
ماست + كره و مربا + شير + تخم مرغ + آبليمو . مقداري نمك و فلفل ...و زردچوبه به مقدار كافي = ؟
ماسك جديد از شركت تالگو ، تاييد شده اف تي اي زهرا :D
اي تف به روت بياد زهرا كه دستي دستي پوستت رو خراب كردي و هر گهي رو ورداشتي به صورتت مالوندي ! ساده باش مثل دلت !
نميتواني حرفهايم را از كتاب چشمهايم بخواني....
نميداني به تو مي انديشم..و ذهنم سخت درگير توست !
نميداني دستهايم تمنا ميكنند...دعا ميكنند تا دستهاي تو را صاحب شوند !
نميبيني اضطراب و خواهش نگاهم را
حس نكردي و نمي توانستي حس كني حال عجيب و غريب دلم را
كشف نكردي راز سكوت پر معناي مرا
نشنيدي فرياد بي صدايم را...فريادي كه در گلويم جمع شده بود....حتي دستهاي محتاجم نير فرياد مي كشيدند. چرا نشنيدي؟

من و تو با هميم اما دلامون خيلي دوره
هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ كدوم حرفي كه بازم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و كوره
من و تو ، من و تو همصداي بي صداييم
با هم و از هم جداييم
........................
ADSL گرفتي مباركت باشه ! تلفنتون ديگه اشغال نميشه ، مباركت باشه ! 24 ساعته آن لايني بازم مباركت باشه ! در عرض چند روز كل اينترنت رو دانلود ميكني بازم مباركت باشه... سرعتش با ديال آپ فرقي نمي كنه. خب هيچي..دندون رو جيگر بذار...اما از اين به بعد كمتر ميخوابي و سر دردات بيشتر ميشه خب ايندفعه تسليت مي گم :دي

ديگر احتياجي نبود كه ريمل و خط چشمم را با دستمال پاك كنم. قطره هاي اشكم و شبنم هايي كه تو چشام لونه كرده بودند خودشان همه را به راحتي شستند و ريختند.
صورتي كثيف و سياه كه حاصل گريه هاي بي صدا بود. افسوس كه بارون نمي باريد و مرا رسوا كرد تا با ريزش ريميلهايم رهگذران شاهد اشكهايم باشند. نتونستم جلوي اين مهمانهاي نا خوانده را بگيرم. بي خبر آمدند و گونه هايم پذيراي آنها. بغض بود كه آنها را دعوت كرد وگرنه من حوصله آنها را نداشتم.
-زهرا چشه؟ چرا گريه مي كنه؟.
نفهميدم و متوجه نشدم كه علت گريه مرا مي پرسند اما جو آنجا چيزي را به من مي گفت.
دلم خسته بود. نه از كسي. و نه از چيزي. حتي نشكسته بود. دلم فقط گرفته بود. از خودم. از كارهايم. از سادگي و بچه بودنم. آنقدر خسته و عصباني از خود بودم كه آرزو مي كردم بر روي همان زمين هاي يخي و سفيد پوش ليز بخورم تا سره پر ازفكرم به سنگي بخورد و بميرم. هيچ كس باعث ناراحتي ام نبود جز خودم.
خوده بي لياقتم! شايد اشكهايم و صورت سياهم براي همه علامت سوال بود اما براي من نشانه ايي از يك دل و فكر خسته و عصبانيت از خود بود
نازكي دل هم به آخرش رسيده است و تار و پودهاي از هم شكافته اش مشكل بزرگيست براي من.
زهرا با خستگي و عصبانيت زياد از خودش، ميرود به دنبال لياقت !
درست 2 سال شد...درست 2 سال از اون روز گذشت. از اون روزي كه شايد هيچ وقت نتوانستم فراموشش كنم. مثل پارسال و مثل امسال كه بعضي وقتها به يادش مي افتم و كمي عصبي و كمي ناراحت ميشوم. 2 سال از روزي گذشت كه به من گفت اشتباه است ! 2 سال از روزي گذشت كه شبش واقعا سياه و بي ستاره بود....2 سال از روزي گذشت كه همه مردم مشغول عذاداري واسه امام حسين بودند و من مشغول عذاداري واسه دل...فروردين ماه 1385 صدايش آمد و مرداد ماه توي دلم نشست ..همه فهميدن...توي مسنجر ياهو...تو فروم ها ...تو وبلاگ ها . همه جا...سخن از من و دلم بود....سخن از يك عشقي كه براي من پرشور و كاملا درست بود اما از نظر ديگران يك اشتباه بچه گانه و كاملا احساساتي ! بهمن ماه 85 كه مصادف شد با محرم همه چيز تموم شد !زماني كه باورم نشد دارم صدايش را از پشت تلفن مي شنوم. آنقدر شماره اش رند و آسون بود كه وسوسه دل و عشق ، مرا در آرامش نمي گذاشت و مدام دستور ميداد به اون زنگ بزن..به اون اس ام اس بده...و پاسخ تموم اين عشق و علاقه چيزي جز : متشكرم...شما لطف داريد نبود...يك تشكر خشك و خالي و سرشار از غرور و تكبر !
شب و روزهايي كه سرشار از عشق بود
عشق....عشق...عشق....اه. چقدر اين كلمه براي من تهوع آور و مزخرف شده است !
شبهايي پر از رويا و خواب و روزهايي پر از فكر او !
اتاقي كه همه جاي آن او را ميديدم..ديوارها...دفتر ها...در كمدم...آينه !
اما مثل هر اتفاق ديگه اي كه بي خبر مي آيد..يك غروب نحس ولي عبرت آموز هم بي خبر از راه رسيد...غروب يكي از روزهاي بهمن 85 كه همه جا نام حسين بود و از همه طرفش صداي دسته مي اومد...دلي تنگ شد ..در انتظار شنيدن صداي او...
يك بوق
دو بوق
سه بوق
صدايش آمد
و دلي به تپيدن افتاد
و حرفي نا گفته ماند
و تلفن به روي حرفي نصفه و نيمه قطع و دلي شكسته شد
بيرون منزل همه براي امام حسين عزاداري مي كنن واينجا دل است كه مي گريد ..اما براي خودش. براي شكستنش و له شدنش زير يك غرور سنگين
دقايقي به اندازه 10 سال مي گذرد..و شكست خورده اي چون من تصميم به خودكشي مي گيرد...اس ام اس بدرود زندگي را براي دوستانش مي فرستد و در آخرين دقايق با بهترين دوستانش تلفني صحبت ميكند ...
اما چيزي مانع پايان دادن به زندگي ام مي شود
1- نبود جرات 2- مادرم
اي دل....2 سال از شكستنت گذشت و فهميدي كه به چه راهي رفتي ! و فهميدي كه خود را به چه عشقي آلوده كردي
فهميدي كه يك ادم مشهور مغرور لياقت عشق را ندارد
و يا د گرفتي كه تا يك سال نفرينش كني و تا يك سال بعد نه عشق بورزي و نه نفرين كني !
و تو دفترت ثبت كردي كه گداي عشق نباشي !
كوله بار آروزهات روي دوشت
تا كجاها رفتي با پاي پياده
رفتي و به هرچي خواستي نرسيدي
متاسفم برات اي دل ساده
دل به هركي دادي از سادگي دادي
زندگيتو با يه دلدادگي دادي
هرجا كه ديدي چراغي پر فروغه
تا بهش رسيدي فهميدي دروغه !

خيلي خوب....خيلي زود تبديل شد به خيلي بد
خيلي زود
هيچ كس چيزي به من نگفت و به همين دليل هيچ وقت سر در نياوردم
كه خيلي خوب چقدر زود تبديل مي شود به خيلي بد
آفتاب....تبديل شد به سايه..به باران
شور و شوق...تبديل شد به لذت...به درد
ترنم ترانه هاي دل انگيز عاشقانه جايش را داد به سر دادن سرودهاي غم انگيز
خيلي زود
با " تا باد" شروع شد
و ابد تبديل شد به گاهي ، به هيچ وقت
و "مرا دوست داشته باش" تبديل شد به "جايي هم ]در قلبت[براي من در نظر بگير"
خيلي زود
خيلي خوب.....زودتر از آن كه فكر ميكرديم تبديل شد به خيلي بد
خيلي زود
اگر هيچ كس به تو نگفته باشد . حالا ديگر بايد بداني
كه خيلي خوب خيلي زود تبديل مي شود به خيلي بد
خيلي زود
شل سيلوراستاين
نميدونم چرا به بعضي از اتفاقاتي كه تو مجموعه يوسف پيامبر رخ مي ده شك دارم. با خودم ميگم : يعني واقعا همچين اتفاقاتي تو زمان حضرت يوسف افتاده ؟ همچين ادمايي و شخصيتايي وجود داشتن ؟ ايا واقعا طرز لباس و آرايش همشون اينطوري بود ؟ و آيا تموم ديالوگ ها و حرفاشون واقعي اييه ؟ و هزار و ششصد آيا ديگر.....كه همش در مورد شك منه !
كارگردان ، نويسنده ها ( فيلمنامه نويس ها) چطور تونستن اين داستان رو سر هم كنن ؟آيا خداييش واقعا هرچي كه ما مي بينيم تو اون زمان حضرت يوسف بوده ؟ چرا تو دوران مدرسه و كتابها و....فقط واسه ما حسادت برادران يوسف، به چاه انداختنش ، نجات پيدا كردن يوسف توسط كاروان ها و كور شدن يعقوب رو تعريف كردن ؟
كارگردان يوسف پيامبر فرج الله سلحشور تو مجله خانواده سبز گفته بود كه تموم اين داستانها و اتفاقات رو از توي كتابهاي مختلف خونده و جمع آوري كرده !
خب ، يكي بگه نويسنده و مولف هاي اون كتابها ، اون داستانها رو از كجا پيدا كردن و مطمئن هستن ؟ نميدونم منظور منو مي فهميد يا نه ؟ به طور واضح تر بگم كه بعد از گذشت اين همه سال ، چطور تونستن داستان حضرت يوسف رو تعريف كنن و از كجا اوردن اين داستان ها رو؟ !
مامانم ميگه تو قران !
اما قرآن كه همه چيز رو كامل ننوشته...تو قران در مورد معبد آمون...آمن هوتب و ....ننوشته كه....
واييييييييييييييييييي..من خيلي در مورد اين داستان حضرت يوسف سوال دارم.....