یه کاری کردم که یکی از دستم ناراحته ! دلم میخواد به یک ماهه پیش برگردم و بیشتر مواظب خودم باشم..رفتارم ..گفتارم و تموم کارهایی که انجام میدم. دارم تو ذهنم خاطرات یکی دوماه پیش رو مرور میکنم.
به قرارهایی که داشتم. به کسانی که باهاشون بودم. به حرفایی که زدم. به سایت هایی که سر زدم. به کامنت هایی که گذاشتم. به اس ام اس هایی که فرستادم . به کسانی که تلفن زدم و.....
بین این همه خاطره یک چیزی مبهمه..! یک اتفاقی افتاد که من نفهمیدم. یک اتفاقی که باعث ناراحتی یک نفر شد ! انگار در خواب بودم. و وقتی از خواب بیدار شدم کار از کار گذشته بود
به قول سهراب :
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ٬ و افتاد
حکایت کن ازگونه هایی که من خواب بودم ٬ و تر شد
خدایا خودت میدانی منظور من چیست
خدایا خودت میدانی نگرانی من از چیست و برای کیست
ازت میخواهم زودتر جواب سوالم رو بدهی و خیال ناراحتم را راحت کنی
+
تاريخ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 5:6 نويسنده زهرا Pink
|

دلم خیلی برای پاییز تنگه
برای اون آسمون ابری
ریزش برگا به روی زمین
رعد و برق آسمون
بارون
بوی خاک
و..................

+
تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:35 نويسنده زهرا Pink
|

بخدا نفخ کردیم ..چاه دستشوییمون پر شد از بس تو این 2-3 روزه شربت خوردیم دونقطه دی ...هی قدم به قدم شیرینی و شربت...بابا ما شربت نمیخوایم شیرینی نمی خوایم...اگه میخوای ثواب کنی پولش رو بده . میخوام شربت نخورم چون فکر همه جاشو کردم اما مامان جان می گه بردار : مال اما زمانه...
با شکم نفخ کردنه و همون طور که نرمش می کنم خودم رو به دبلیو 30 می رسونم...راحت میشوم...اما ناگهان یاد اون همه شربت هایی می افتم که بابا جان در شیشه های نوشابه خانواده در یخچال گذاشته است
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:52 نويسنده زهرا Pink
|

هزار دلیل می تونه داشته باشه. شایدم همونی باشه که مامانم میگه. شاید نتیجه گوش ندادن به حرفاش باشه. شاید به قول خودش کم کم دارم نتیجه صبحانه نخوردن و کم خوابی رو می چشم. برای من یکم عجیب و غیر منتظره بود که ساعت 2 نصف شب موقعی که در اینترنت در حال پرسه زدن هستم یهو حالت تهوع بگیرم و گلاب به روتون ساعت 2:30 الی 3 همه رو تخلیه کنم به طرف بالا . و دقایقی بعد بازهم تکرار بشه ااما ایندفعه همراه با خون و کمی ترس و دلشوره و نگرانی ! جلوی چهره نگران پدر و مادر که با صدای ناله های من از خواب بیدار شدن به گریه می افتم و بهشون میگم که دلم شور می زنه ... البته شاید این یه زنگ خطری باشه تا اینقدر در حق خودم ظلم نکنم .
مادرم سالهای گذشته بهم می گفت که دختر اگه صبحانه نخوری بعدها نتیجه اش رو می بینی ! اما من فقط میخندیدم و می گفتم چیزیم نمیشه
و دیشب............
به بیمارستانی رفتم که بیمارستان نبود. جز یک آمپول و 2-3 تا قرص چیزی برای معالجه من نبود. خنگی و خستگی از سر و روی دکترها می بارید
الان کمی بهترم. اما هرچی فکر می کنم ، احتمال نمیدم که حال واحوال دیشبم به صبحانه نخوردن ربطی داشته باشه !
+
تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:21 نويسنده زهرا Pink
|

ستاره اول : بلاخره چشمم به جمال ویندوز ویستا افتاد. ویندوزی پر فیس و افاده و نازک و نارنجی که واسه دیدنش باید خیلی به خرج بیفتی.

ستاره دوم : در انتخاب کفش دقت کنید. طبق علاقه و سلیقه ام یه کفش صورتی رنگ پاپیونی خریدم که یه لنگه اش یکی از پاهام رو اونقدر اذیت کرد که به زخم و خون وخون مالی رسید و در نهایت کار به بتادین و پنبه و باند کشبده شد !
ستاره سوم : نمیدونم بهترین مکان در وسط شهر ( یه کوچولو بالای شهر) برای برقراری یه میتینگ خوب با دوستان کجا میتونه باشه؟
ستاره چهارم : امسال نیمه شعبان ، خیابون ها خاموشه خاموشه ! آقای احمقی نژاد دستور داده : حتی واسه امام زمان هم در مصرف برق صرفه جویی کنید و خیابون ها رو با آشغال هایی چون کاغذ و تیکه پارچه های لباس ننه تون تزیین کنید
ستاره پنجم : با ساختن یک آی دی جدید انگار در دنیای اینترنت یکبار دیگه متولد شدم !
ستاره ششم : همچنان ، وقتی یاد کارها ، علایق و .. گذشته ام می افتم بی اختیار به خودم می خندم !
ستاره هفتم : اصلا من اینا رو دارم به کی می گم . وقتی کسی نظر نمیده !
+
تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 1:30 نويسنده زهرا Pink
|

گاهی حس میکنم که سکوت بهترین جواب است. پس من از این به بعد جواب فحش هایت ٬ کنایه هات ٬ نامهربونی هایت و تموم بدی هایت را با سکوت میدهم سکوت من چقدر تو را آزار میدهد. و این بهترین جواب من است
+
تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:36 نويسنده زهرا Pink
|

نميدونستم خدا منو واسه چه كاري آفريده ؟ ولي اين روزا خوب دارم مي فهمم. من براي خرابكاري خلق شدم. به دنيا آمدم تا هرچيزي كه به دست اوردم رو زود خراب و داغونش كنم . يك سيستم دست دوم البته با قطعاتي بهتر از سيستم قبل تهيه نموديم. خوشحال از اينكه مي تونم ويندوز ويستا رو بر روي اون نصب كنم. سي دي ويستا رو تهيه كردم و وقتي به خونه برگشتم هركاري كردم اين سيستم جديد و عزيز روشن نشد كه نشد. براي چندين بار كابل ها رو از كيس جدا كردم ولي باز هم روشن نشد . ياد صبح اون روز افتادم : قبل از اينكه سيستم خراب بشه. كه فلش درايوي رو كه آلوده به ويروس بوده به سيستم وصل كردم و از اون طرف هم برنامه آنتي ويروس نصب نبود. چون ويندور تازه نصب شده بود. برنامه انتي ويروس هم نصبيدم و اون روز آپديت كردم. آمدم تا تموم آپديت ها رو سيو كنم كه دفعه ي بعد مجبور به آپديت مجدد نشوم. به فولدر آپشن رفتم و با تنظيم نمايش فايلهاي مخفي اوكي را زدم. به قسمتي كه آپديت ها سيو شده بود رفتم ولي هنوز فولدر كاسپر اسكاي كه يه فولدر مخفي بود نمايش داده نشده بود. دوباره به فولدر آپشن رفتم ودر كمال تعجب ديدم كه اون تنظيمات فايلهاي پنهان به حالت اوليه يعني مخفي برگشته. دوباره زدم ولي بازهم تنظيمات به حالت اول برگشت. حدس مي زدم كه سيستم ويروسي باشه ...آمدم برنامه كاسپر رو باز كنم كه باز نشد و پنجره Open with باز شد . بايد مسیر نصب و خود برنامه رو مشخص مي كردم. اين پنجره براي تموم برنامه ها باز ميشد. كاسپر باز شد و شروع به اسكن كرد. دقايقي بعد وحشت كردم حسابي. برنامه چند تروجان پيدا كرد. تروجاني با اين مشخصات : Trojan.win32.Agent.aec
بله. و بعد از ظهرش وقتي خواستم ويستا رو نصب كنم اين سيستم تازه وارد روشن نشد ..
و حالا پس از گذشت 4 روز اين سيستم در تعميرگاه مي باشد و بايد يكي از قطعات سوخته آن تعويض شود.
و امروز هم به خرابكار بودن خود پي بردم چون......
چون سيستم قبلي رو هم به همون تروجان آلوده كردم
خدا بخير كنه اين يكي چيزيش نشه
+
تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:37 نويسنده زهرا Pink
|

ای من !
چه غمگینانه می گریی
که یاد انگیز نرم ریز باران
بر غریب ترین گذرگاه کوهساران است
در آسمانه چشمت
تلالو اشک ها
در آمیزش با سرخی پلک های بر آماسیده
رنگین کمانی است
که در گاهواره آن
دل را به تسلا نشانده ای
بی « یاران » اما
ابرهای سینه ات نخواهد گشود
ای من !
بگری !
بی « آنان» چه غمگینانه می گریی !
+
تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 5:35 نويسنده زهرا Pink
|

دلم به حال این وبلاگ یک ساله می سوزد. که بازدید کننده هایش به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد. نمی دانم. حتما باید یک اسم آنچنانی و قابل توجه برای وبلاگ انتخاب کنم تا بر روی لینک وبلاگم کلیک شود. بارها از بازدید کم وبلاگم نالیده ام . مدتی داشتم به این شبهای بی ستاره امیدوار میشدم. اما باز...تعداد کم کامنت ها و افراد آنلاین طعم وبلاگ نویسی را بر من تلخ میکنند
+
تاريخ پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 3:59 نويسنده زهرا Pink
|

دلم میخواد این دو ماه ٬ مثل برق و باد ٫ مثل طوفان خیلی زود بگذره تا دیشب رو فراموش کنم.
دلم میخواد بخوابم و دو ماه دیگه از خواب بیدار شم .
+
تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 4:43 نويسنده زهرا Pink
|

اتاقی بزرگ ولی سرد و بی روح. اتاقی که هر گوشه اش چیزی بذاری باز هم اتاق خالی ست. پنجره ای رو به آپارتمان های کوچک و بزرگ که پشت بام هایشان پر از بشقاب های ماهواره است. این اتاق را دوست ندارم. آن طور که در دفتر نقاشی ذهنم کشیده بودمش ٬ نیست. دلم میخواهد به یک هفته پیش برگردم و به پدرم بگویم که حاضر نیستم دراین خانه زندگی کنم. افسوس که زمان گذشت و باید این اتاق بزرگ و سرد و بی روح رو تحمل کنم واز پشت پنجره اش به شبهای بی ستاره ام خیره شوم.
اگر او بود شاید همه چیز برایم قابل تحمل بود !
+
تاريخ جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 2:27 نويسنده زهرا Pink
|

بی حوصله بی حوصله...بی حوصله تر از دیروز ، تنبل تر از همیشه. دیگه حوصله و انرژی کارهایی رو که دوست دارم ندارم. دیگه به خودم توجهی نمی کنم. فقط دارم با غصه های دیگران غصه میخورم با شادی هاشون می خندم. صدای دلم رو نمی شنوم.2 هفته اس که سیمز بازی نکردم.. 3 روزه که با موبایلم قهرم.امروز هم که باخودم لج کردم و ناهار دیر خوردم. فکر و خیالم رو هم که آزاد نمی ذارم ، اعصابم رو به خاطر وصل نشدن به اینترنت خرد می کنم. به وبلاگم و کامنت هاش ، به وبلاگ دیگران ، به پروفایلم در کلوب فکر می کنم..26 مرتبه رفرش رو می زنم ولی وصل نمیشه. عرق صورتم رو خیس کرده ، با دستم اونا رو پاک می کنم و مثل دیوونه ها خودم رو پرت میکنم رو تشک سفت و محکم تخت. اینترنت هم بی خیال. به یکی از دوستانم فکر می کنم که دیشب خوابش رو دیدم و براش نگرانم. مامان جان وارد می شود. یک لیوان شیر میدهد و من با اعصابی خراب لیوان رو پس میزنم و نمی خورم.
دلم برای علایقم و به تموم چیزهایی که هر روز باهاشون مشغول بودم تنگ شده...سیمز - فتوشاپ - ورد - پاورپوینت و......
« زهرا جان یادته چقدر مشتاق بودی تا ویژوال بیسیک رو حتی به صورت نیمه و مختصر از روی کتاب یاد بگیری ؟ پس چی شد ؟ چه زود خسته شدی ! بی خیالش شدی. فقط چسبیدی به مجله روزهای زندگی و خوندن داستان های تلخ زن و شوهرها. به تو چه آخه ! آریان گرلز رو هم دیگه دوست نداری. هرچی توش نوشتی چرت و پرت بود. همش مثل افسرده ها رو تختت دراز می کشی و به اتفاقات گذشته فکر میکنی ! نمی خوای به این فکر کنی که کاسپر اسکای داره غر میزنه که بیا منو به روز کن ؟ نمیخوای زودتر بلند شی و اون دوقلوهای سیمز رو بزرگ کنی ؟ مگه نگفتی میخوای بفرستیشون دانشگاه و.... پس اون سی دی های آموزشی ترفند های فتوشاپ رو واسه عمه ات خریدی ؟ که همین جوری گذاشتی رو کیس ! دلت به حال این موبایل بیچاره نمیسوزه ؟ که همین جوری فقط داره شارژ تموم می کنه. یادت نیست واسه تعویض گوشیت چقدر پدر بابات رو در اوردی. چقدر علائدین رو بالا و پایین رفتی. حالا همین جوری انداختیش رو میز و تو خودت ولو شدی رو تخت و داری به این و اون فکر میکنی. خاک تو سرت زهرا ! پس اون همه برنامه ریزی چی شد ؟ »
بله . تموم این حرفا با خودم بود. یه لحظه جوگیر شدم و خودم رو نصیحت کردم.می دونم که بی فایده س. واقعا این روزا بی حوصله شدم.
و هزار حال دیگه !
و چند روزیست که این وبلاگ واقعا بی ستاره است
حس می کنم گناهی مرتکب شدم !
+
تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:44 نويسنده زهرا Pink
|

چه خوب که نمیتونی فکر منو بخونی. اگه میتونستی فکر منو از توی چشام و یا از روی پیشونیم بخونی ، چی می شد !!!!! وقتی مشغولی و سرت پایینه ، من به چیزایی فکر می کنم که تو بهشون فکر نمیکنی و وقتی من حواسم به جای دیگس و تو عالم هپروت هستم شاید تو هم یه فکرایی میکنی که من اصلا بهشون فکر نمیکنم. کاش می تونستیم فکرای همو بهم بگیم. و یا نقاشیشون کنیم. به این فکر می کنم که تو به چی فکر می کنی و دوست دارم بدونم تو به من فکر میکنی که من دارم به چی فکر می کنم.؟
گاهی به این فکر میکنم که آیا تو میدونی من همیشه به تو فکر میکنم ؟ یه موقع هایی به خودم میخندم و دوست دارم یه مداد قرمز بردارم و فکرمو خط خطی کنم.
واقعا چی میشد اگه می فهمیدی دارم به چی فکر میکنم ؟! به فکرم میخندیدی ؟ مسخره میکردی ؟ عصبانی یا ناراحت می شدی؟ یا بی تفاوت
من الان دارم به این فکر می کنم که چرا همیشه فکرای من مثل یه پرنده پر در میاره و پرواز می کنه و به همه جا میره !
آیا می دونی من الان دارم به تو فکر میکنم ؟
+
تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:28 نويسنده زهرا Pink
|
