من از اين زندگي تكراري خود چه فهميدم ؟
جز اعتلاف وقت. جز به هدر رفتن روزهاي زندگي ام و بالا رفتن سنم..
.گاهي اوقات وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم كه دوران مجردي هم با تموم آزادي ها و لذت هايش باز هم خسته و كسل كننده است.
همش شاهد بگومگو ها و جروبحث هايي هستم كه بر سر پول است
گاهي به زور لبخند زدن
گاهي دل سوزاندن براي بدبختي ديگران
گاهي الكي خنديدن به جوك هاي با مزه و بي مزه
گاهي دل را گول زدن براي اينكه يك روز خوشبخت خواهيم شد
از عيد امسال هيچ چيز نفهميدم. اصلا احساس نكردم كه دوباره بهار از راه رسيده...همش فكر مي كردم هنوز در زمستون 86 هستيم. سال جديدمون بي حال و سردتر از سالهاي گذشته تحويل شد
روزهاي اوليه سال 87 به سرعت باور نكردني طي شدن. در يك چشم بر هم زدن خودمون رو كنار يك كيك و چندتا شمع مي بينيم..خودمون رو مي بينيم كه يك سال از عمرمون رو چه درست و چه غلط از دست داديم .
واو ! خداي من ! چه زود وارد بيستمين سال زندگي ام شدم
مگر همين ديروز نبود كه تازه خوندن و نوشتن رو ياد گرفتم ؟
مگر همين ديروز نبود كه خوشحال بودم دوران ابتدايي ام تموم شده و پا به دوران راهنمايي گذاشتم ؟
مگر همين ديروز نبود كه احساس كردم دارم بزرگ مي شم و پا به دوران پر شور و حال دبيرستان گذاشتم ؟
مگر همين ديروز نبود كه ................
واي خداي من !
چرا اينفدر زود !
چرا روزهاي خوشي كه در گذشته داشتم از ياد برده ام و چرا فقط با به ياد آوردن روزهاي تلخ و اتفاقان بد خودم را آزار مي دهم ؟
روزهاي خوشي كه داشتم همه را باد برد ؟ و سهم من از اين زندگي فقط و فقط بياد آوردن خاطرات بدي است كه هرشب بايد به شكل كابوسهاي وحشتناك تكرار آنها را ببينم.
همش خواب زلزله
همش خواب مرگ عزيزان
همش خواب سياهي
چرا تعداد عروسي ها كم شده ؟
چرا بي وفايي و طلاق در خانواده ما روز به روز زياد مي شه ؟
چرا يك نوجوان17 ساله كه هنوز طعم شادي هاي زندگي رو نچشيده بايد بميره ؟
اي خدا . چرا چرخ روزگار از هر روز ديگري سريعتر مي چرخد ؟
حرفاهايم قاطي و پاتي ست..معلوم نيست چي مي خوام بگم
اما منظورم بيشتر به اين است كه خيلي سريع و باور نكردني روزهاي زندگي در حال گذر است. چه مشغول باشيم چه بيكار
چه مجرد باسيم چه متاهل
چه جوان باشيم چه پير
حرفم اين است كه عمر ما چشم هايش را بسته و بدون توجه به خواسته هاي ما در حال دويدن است.