امشب اگر فردا شود ، عالم پر از غوغا شود
شور حسيني هر طرف ٬ از ما سوا برپا شود
امشب حسين بي علي ، دارد سپاه و لشگري
فردا به دشت كربلا ، بي يار و ياور مي شود
امشب صداي خواندن قرآن رسد از هر طرف
فردا صداي العطش از كودكان برپا شود
امشب به دست شاه دين ، باشد سليماني نگين
فردا به دست كوفيان اين حلقه يغما مي شود
فرار رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی رو تسلیت می گم 

اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تمومه ادم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قیامت میکنم
نمی ذ ارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت میکنم
وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون
اگه دستم به جدایی برسه
اون از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تمون آدم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت می کنم
زمستون رو با تمام سردیهاش و گرفتاریهاش دوست دارم
نمی دونم چرا
فقط میدونم که به من حس خوبی میده
حس می کنم تو زمستون نفس تمیز تری میکشم
دیدن شادی بچه ها ٬ برف بازیهاشون و ساختن آدم برفی هاشون برای من لذت بخشه !
نسکافه خوردن در یک روز برفی برای من خیلی انرژی زاست همون قدری که پشت پنجره می ایستم و به زیبایی طبیعت
خیره میشم.
اگرچه زمستون سرده و نمیشه زیاد از خونه بیرون اومد ولی
سفید شدن طبیعت ٬ تمیز شدن هوا ٬ شاد بودن بچه ها ٫ خیلی زیباست
دلم برای کودکی ام تنگ شده !
اون موقع ها :
هیچ چیز رو نمی فهمیدم...
برای عاشق شدنم زود بود
دلم پاک بود....
خوب و بد رو تشخیص نمیدادم (چه خوب بود که آدم ها هیچ وقت بدها رو تشخیص نمیدادن)
و از همه مهمتر در دوران کودکی ام همه مرا دوست داشتن و هیچ وقت پشت سر من حرف نمی زدن و دلم رو نمی شکستن
دلم برای کودکی ام تنگ شده
چون اون موقع ها هیچ غم و غصه ایی نداشتم
اگه هم غصه داشتم فقط به خاطر نداشتن عروسک بود و چیزهایی که پدر و مادرم برام نمی خریدن
کاشکی الان هم مثل دوران کودکی چیزی از عشق نمی دونستم
آدم بعضی وقتا مجبوره :
بر خلاف میلش عمل کنه
مجبوره که به حرف دلش گوش نده
مجبوره رو دلش پا بذاره
مجبوره مغرور بشه و به دلش توجهی نکنه که چی می خواد
------------------------------
بعضی وقتا آدم ناچار می شه اون چیز یا اون کسی رو که دوست داره فراموش کنه . چرا ؟
چون حقش نیست یا اینکه نباید اون چیز یا اون کس رو داشته باشه
مجبور میشه چشماشو ببنده و دیگه به علایقش نگاه نکنه
- دیگه آرزو نکنه
دیگه مثل گذشته احساس عشق و علاقه نکنه
یک شخصی مجبور شده که پا روی دلش بذاره و کسی رو فراموش کنه..این شخص داره به خودش زور می کنه که از شخص مورد علاقه اش متنفر بشه و برای همیشه فراموشش کنه اما وقتی به ته دلش مراجعه می کنه می بینه که نمی تونه
چه بتونه و چه نتونه بازم باید این کار رو انجام بده 
تکلیف اون دلی که نمی خواد این طوری بشه چیه ؟

بسوزي دل بسوزي
ببين منو گذاشتي به چه حال و روزي
بسوزي دل بسوزي
ببين ميسوزم از آتيش تو شبانه روزي
بسوزي كه منو دربدر و آواره كردي
تازه اول راه زندگي بيچاره كردي
يه روز سواره بودم ، بي سبب پياده كردي
الهي خون بشي تيكه بشي آتيش بگيري
من و كشتي الهي عاقبت تو هم بميري
چيكارت كرده بودم كه واسه ام خواستي اسيري
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي دل بسوزي اي دلم بسوزي
ببين منو گذاشتي به چه حال و روزي
بسوزي دل بسوزي اي دلم بسوزي
ببين ميسوزم از آتيش تو شبانه روزي
بسوزي كه منو دربدر و آواره كردي
تازه اول راه زندگي بيچاره كردي
يه روز سواره بودم ، بي سبب پياده كردي
الهي خون بشي تيكه بشي آتيش بگيري
منو كشتي الهي عاقبت تو هم بميري
چيكارت كرده بودم كه واسهام خواستي اسيري
ديگه نه ... نه ... نه نميخوام بازم بسوزم
ديگه دوست ندارم چشمامو كنج در بدوزم
تو رو ميكنم از سينه و ميندازم به دريا
ميخوام بيدل شم شايد عوض شه روز و حالم
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي