تبليغاتX
نـــفـــس پایــــیــــز


نـــفـــس پایــــیــــز

شبای بی ستاره





















الان که این پست را می تایپم دستهایم بسیار سرد و بی حس است. دستهایی سفید و بی رنگ با لاکهای صورتی .

هر چند دقیقه یک بار دستهایم را جلوی دهانم می ذارم و هااااااااااااااا می کنم تا کمی گرم شود..اما زکی خیال باطل...هیچ گرمایی مانند گرمای دستهای تو نبود...و حالا و در این ساعت از شب دستهای سردم مرا به یاد آن روزی انداخت که مثل حالا بی حسه بی حس بود و در دستهای تو جانی گرفت که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت

گرچه بعد از گذشت چند ماه دستهای تو دیگر گرما بخش دستهای من نیست !

هنوز هم............!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:12 توسط زهرا Pink| |

بارها این کادر پست مطلب جدید رو باز کردم که بعد از چند روز این وبلاگ لعنتی رو به روز کنم ، اما صفحه سفید موند و من مثل هر دفعه Close رو زدم و رفت پی کارش...حرفی برای گفتن نداشتم ونمیدونستم چی چی بنویسم..اصولا آدمای کم حرف و ساکتی مثل من دیر به دیر وبلاگشون رو به روز می کنن...منم تو این چند روزه با حروف ها ، واژه ها و جملات بازی می کردم تا یه چرت و پرتی سر هم کنم و اینجا بنویسم که بیشتر از این وبلاگ پاییزی خاک نخورده نماند.

2 روز تعطیلم ..اما از شنبه بدبختی های اینجانب شروع میشه..تا 4 شنبه پشت سرهم امتحان دارم..بعضی دبیرهای محترم بسیار ناجوانمرد و بی رحم می باشند که هر جلسه امتحان می گیرن و از مخ مبارک بنده کار می کشن ...الهی آنفولانزای نوع A بگیرن و تا چند جلسه نیان که مثل 2 - روز پیش سر کلاس به بلوتوث بازی مشغول شویم 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:18 توسط زهرا Pink| |

سوال رو نوشتیم :

نام دستگاه اندازه گیری فشار چیست ؟
و من همون موقع جواب رو نوشتم : بارومتر

یکی از بچه ها یواشکی پرسید : جوابش چی میشه ؟
و من بدون اینکه بدونم صدام بلنده و کمی ولوم رو بیارم پایین ، جواب رو بلند گفتم

و دبیر محترم که در حال پاک کردن تخته بود برگشت مرا چنان نگاه کرد که وحشت کردم. اونم سرش رو با حالت "چی" تکون داد و منم طوری وانمود کردم که من نبودم :دی

ولی خب..وقتی برگه رو تحویل دادم معذرت خواهی کردم و گفتم از دهنم پرید


پ.ن 1 : قالب سایکو با تموم خوبی ها و به «سلیقه من بودنش» ، یک سری اشکالات و عیب و نقص داشت که منو مجبور به تعویض قالب کرد. وگرنه خیلی دوسش داشتم. (تنوع هم خب لازمه :دی)

پ.ن 2 : از تموم دوستانی که منو لینک کردن خواهش می کنم که بی زحمت در لینکدونی وبلاگتون اسم وبلاگ منو از "یادداشت های صورتی" به "نفس پاییز" تغییر بدید...مرسی

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:44 توسط زهرا Pink| |

صورتی رنگ صلح است

انسان هایی که عاشق رنگ صورتی هستند یا اشخاص سعادتمند و خوشبختی هستند و یا در آرزوی این وضعیت به سر می برند. ایشان همیشه چهره ای خندان برای تمامی موقعیت ها ترسیم می کنند. البته این چهره خندان و این لبخند دائمی اگر با وضعیت سعادتمند ایشان جفت نشود چندان هم دائمی نخواهد بود.

صورتی ها حقیقتا عاشق دیگرانند و همواره سعی می کنند بهترین ها را در وجود اشخاص ببینند. اگر آنها چیز خوبی را در یک انسان پیدا نکنند با بهره گیری از ذهن خود تصویری مناسب تر ترسیم می کنند.

اینگونه اشخاص آرام آرام راه حل برخورد با مشکلات را فرا گرفته و سپس بر پایه باورهای خود عمل می کنند. این شیوه عمل مبتنی بر تحقیق ممکن است آنها را در نگاه دیگران آهسته جلوه دهد اما واقعیت این است که ایشان هر چیزی هستند بجز کند و آهسته.

صورتی ها همواره شاداب و درخشان به نظر می رسند آنها دنیا را از طریق عینک صورتی می بینند حقیقت این است که چه خوب می شد همه انسان ها گه گاهی از این عینک استفاده نمایند.

آنها انسان های خجالتی ، هوشمند و سخت کوشی هستند که با ترس اندکی که از حرکت سریع دارند ترجیح می دهند تا بخشی از یک جریان بزرگ به حساب آیند.

صورتی ها همیشه مراقب آنچه می گویند هستند چرا که آنها همواره رنجیده شدن دیگران را در نظر داشته و همیشه سعی می کنند دیگران را خوشحال کنند.

اگر چه یک صورتی هیچگاه با صدای بلند نمی خندد اما دیگران شوخ طبعی آنها را تحسین می کنند. البته هستند انسان هایی که ایشان را تا اندازه ای خشک و نچندان شوخ طبع می دانند.


منبع : fal4u.com


کاملا درست بود

http://zahrapink.persiangig.com/image/ilovepink_1poolmt8.gif

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:18 توسط زهرا Pink| |

میخواهم اعتراف کنم...میخواهم آن بغض سنگینی که  مدتیست در گلویم نشسته است بشکنم...میخواهم خودم رو بشکنم...خسته شدم از بس ادای آدمهای خوب را در آوردم و وانمود کردم که حسود نیستم...میخواهم اعتراف کنم که حس حسادتم آن روز گل کرد...دست خودم نبود...کاملا بی اختیار بودم...از میان آن جمعیت و از لابه لای مردم نگاهشون می کردم و خودم را شمعی احساس میکردم که در حال آب شدن بود..از درون یک دنیا فریاد بودم و هیچ راهی برای کشیدنش نبود..و فقط باید پنهان میشد..فریادی که فقط خودم صدایش را از درونم می شنیدم...

کنجکاو بودم که او کیست..و من بودم و هزاران علامت سوال و یک حس کوچکی به نام حسادت !

سرم را پایین می انداختم و خودم رو به ندیدن و بی خیالی می زدم...اما نمیشد....

حالا راحت شدم که حس حسادتم رو اینجا و در یک اعتراف نامه کوچک خالی کردم

اکنون که 2 هفته گذشته است هنوز هم نمیدانم او کی بود....


پ.ن : بلاخره ، به صورت یواشکی و « دزدانه » و موزیانه آلو ترش ها توسط من خورده شد :دی

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2:18 توسط زهرا Pink| |

این روزها همه مریض می شوند ، ما هم همین طور !

مگه این مریضی و سرفه ول کن ماست ؟ آنقدر که هنوز بعد از یک هفته در حسرت خوردن آلو ترش های الهام جان موندم ! الو ترش های خوشمزه ایی که تو قسمت پایین یخچال جا خوش کرده اند و منه مریض احوال و ضعیف حق ناخنک زدن هم ندارم...مریضم..تو این یکی دو هفته دوبار بهم سُرُم وصل شد و آخریش همین یک ساعت پیش بود که همراه با شونصدتا آمپول پروتیئنی و ویتامینی و...بود.. دلم هوای ترشی لیته و مخلوط کرده است...تو کف آلو ترش ها موندم و وقتی بهش فکر می کنم از شدت ناراحتی ضعف می کنم !...یاد آنفولانزا می افتم..آن هم از نوع A ...به این بیماری مبتلا گشته ایم آیا ؟ نوچ...مشکوک نمی زنم..یک سرماخوردگی و فشار خون پایین است و بس..3 روز پیش به لطف ترازو داروخانه سرکوچه ، عدد 46 را مشاهده کرده و از لاغری خود ذوق مرگ شدیم:دی

خلاااااااااااااصه این سرماخوردگی ایندفعه ما با بقیه سرماخوردگی های گذشته فرق می کنه...هم از لحاظ مدتش ، هم از لحاظ این که سابقه نداشته به خاطرش 2 بار زیر سرم برم و....

این زهرا خانوم این ماه خرج زیادی رو کف دست خانواده گذاشت همچنان که در حسرت خوردن ترشی جات به سر می بره 

http://publicrelations.tums.ac.ir/images/news/1927.gif

پ.ن : از بارش باران این روزها و نشاط و طراوتش شدیدا خوشحالم و امیدوارم همچنان ادامه و حتی بیشتر باشه.....به امید نفس های تازه ..به امید هوای پاک...!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:56 توسط زهرا Pink| |

دختری که با پدر فقیرش زندگی می کرد ، یک روز جعبه زیبای کادو پیچی شده ای را به عنوان هدیه به پدر داد. مرد آن را با خوشحالی باز کرد اما داخل جعبه هیچی نبود. پدر با دلخوری به فرزندش گفت : « دخترم وقتی به کسی کادو می دهی باید داخل جعبه چیزی باشد...» دخترک گریه کنان گفت : « داخل جعبه پر است. اما شما آن را نمی بینی. من چون پولی نداشتم ، بوسه هایم را داخل کادو گذاشتم...»
سالها از آن ماجرا گذشت و دختر جوان شوهر کرد و به شهر دیگر رفت. اما پدرش که پیر شده بود  ، هر وقت دلش برای دخترش تنگ می شد ، به سراغ جعبه کادو می رفت و چند بوسه از داخلش بر می داشت.
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:4 توسط زهرا Pink| |

کلاس درس بزرگسلان زن :

1- نوشتن آموزش آشپزی در ته دفتر ریاضی

2- حرف زدن و غیبت کردن پشت سر فک و فامیل  

3- تعریف و تمجید کردن از شوهر و فرزندان ~~>

4- تبدیل شدن کلاس درس به آرایشگاه = بند انداختن صورت 

5- دوا و درمون کردن مریض ها = اینو بخور ، اونو نخور و....

6- آدرس دادن و کوروکی کشیدن مغازه ها و آرایشگرها

7- صحبت در مورد رنگ مو و آرایش

8- غرغر و ایراد گرفتن از معلم ها و بهونه اوردن : شست و شو ، پخت و پز و بچه و شوهر داری !

9- باز شدن سفره دل مادر شوهر ها

10 و هرچیزی غیر از درس و مشق   

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:19 توسط زهرا Pink| |

http://sweetkiss.persiangig.com/image/Kiss/Drink_Me_by_BlackLillyFlower(www.sweetkiss.coo.ir).jpg


به خاطر من

به خاطر دوست داشتن من

اشک در چشمانت جمع شد

و احساس کردم در برابر تو هیچم و احساسی که قابل وصف نیست

من فقط تونستم احساسم رو با پاک کردن اون اشک و بوسیدنش ، نشان دهم..

دوستت دارم..!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 22:12 توسط زهرا Pink|

دیروز شنبه اولین جلسه کلاسم رو رفتم..دو زنگ اول ریاضی رو سعی می کردم بچه خوبی باشم و خوب به درس گوش کنم..مسئله های کتاب رو جلوتر از بقیه تند تند حل می کردم مثلا میخواستم زرنگ باشم..طبق گفته خانوم معلم جان ریاضی رو تا دوماه دیگه تموم خواهیم کرد والبته من 4 درس رو تا ترم اول پاس کرده و باید چند درس دیگه رو بردارم .... دیروز زنگ شیمی فوق العاده خوش گذشت. معلمی بسیار بسیار صمیمی و شوخ و راحت که با لحظه ورودش مقنعشو در اورد. (و من چقدر خوشم میاد از این جور دبیرا) و بین درس آنقدر خندیدم که نفهمیدم ساعت کی 6 شد و همگی از کلاس ریختیم بیرون...

....21 سال پیش (19 مهر 1367) ساعت یه ربع به 12 ظهر ، دختری تپل مپل با وزن 2.750 پا به دنیای خاکی گذاشت و پدربزرگش نامش رو زهرا نهاد که بعدها این نوزاد از این اسم استقبال خوبی نکرد و درصدد تغییر آن بر آمد

تولدم مبارک !  


از تموم دوستان گلم که در کامنت دونی این وبلاگ تولدم رو تبریک گفتن ، یک دنیا سپاسگذار و ممنونم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:37 توسط زهرا Pink| |


Design By : Night Skin