تبليغاتX
نـــفـــس پایــــیــــز
درباره وبلاگ

چرت و پرت هایی اینجا برای خودم می نویسم. گاه عاشقانه ، گاه متنفرانه ، گاه اعتراض ، گاه نظر و عقیده خودم ، گاه دست نوشته و خاطراتم ، گاه پست های شاد ، گاه پست های غمگین ، گاهی آرام و گاهی عصبانی....اینجا فقط از خودم می نویسم..دستم به کپی و پیست نمیره...اگه حوصله خوندن مزخرفات منو داری هر روز بیا اینجا..کامنت و نظرهای شما تسلی و شادی بخش روح اینجانب است :D

نـــفـــس پایــــیــــز
شبای بی ستاره
شنبه هفدهم بهمن 1388 :: 18:32 ::  نويسنده : ™ζΔћṝΔ ρỉกҝ       
دلم میخواد تورو محکم در آغوش بگیرم و زار زار گریه کنم..

دلم میخواد با بلندترین هق هق هایم از ته قلبم بگم : منو ببخش

در آغوش تو آنقدر گریه کنم و آنقدر اشک بریزم که پیراهنت از اشک های من خیس شود..

من خوب میدانم و باور دارم تنها جایی که میتوانم از تو طلب بخشش کنم واحساساتم رو خالی کنم ، آغوش گرم توست..

گریه کنم. زار بزنم...و در حالی که اشکهایم بر روی لبانم می ریزند ، تو راببوسم..

آیا اگر در آغوشت بمیرم ، مرا می بخشی؟


نویسنده : قلب خسته من

http://www.img98.com/images/pi54ych8gxdure60e4pl.jpg



پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 :: 2:24 ::  نويسنده : ™ζΔћṝΔ ρỉกҝ       
برف نمیاد. پارسال هم نیومد..فکر کنم با ما قهره. ! چراشو نمیدونم..دلمو خوش می کردم به چندتا قطره بارون..اما تازگیا دیگه بارش بارون هم منو خوشحال و دلمو خوش نمی کنه..من همون برف رو میخوام...پشت بوم ها و درختای پر از برف...من اون شهری رو میخوام که لباس سفید عروسی رو بر تن کرده !  منتظر بارشش هستم..منتظرم بیاد تا سریع موبایلم رو بردارم و زرت و زرت عکس بگیرم...

- هوا سرده. دلا هم سرد شده..خیلی ها به وبلاگم دیگه سر نمی زنن و کامنت نمی ذارن...اگر هیچ کس به من سر نزنه و کامنت نذاره ، باز من برای خودم و اون بازدید کننده غریبه که از تو لیست وبلاگهای به روز شده بلاگفا به من سر زده ، می نویسم



سه شنبه ششم بهمن 1388 :: 18:46 ::  نويسنده : ™ζΔћṝΔ ρỉกҝ       
بچه که بودم..از همون زمانی که سوات موات * نداشتم. کیهان بچه ها رو می خریدم و می خوندم..همیشه هم آرزو داشتم عکسمو تو صفحه بچه های شاگرد ممتاز چاپ کنن. اما نمیشد. چون بچه زرنگی نبودم..فقط داستانهاشو میخوندم و تو دوران خاله بازی و کودکانه خودم غرق بودم. تا 12 - 13 سالگی خوندن کیهان بچه ها ادامه داشت که کم کم از اون دوران بچگی در اومدم و به سمت مجلات خانوادگی کشیده شدم...و آری آن کودک دیروز که کیهان بچه ها می خوند امروز در سن 22 سالگی روزهای زندگی میخواند


http://sibestan.files.wordpress.com/2007/12/2363071.jpg<a href='#'>مجله شماره ۳۴۵ (۱۳۸۸/۱۱/۱)</a>


شنبه سوم بهمن 1388 :: 4:47 ::  نويسنده : ™ζΔћṝΔ ρỉกҝ       
روزهای الکی خوش..روزهایی که خودم رو به زور سرگرم می کنم و نمیدونم هدفم چیه ! فقط منتظرم واسه ترم بعد زودتر ثبت نام کنم و از 10 بهمن شروع کلاس. خدا رو شکر 5 تا درسم رو با موفقیت پاسیدم و کمی تا قسمتی بار سنگینی ار روی دوش اینجانب برداشته شد. :دی

دیشب با آبجی خانوم نشستیم فیلم 2012 رو تماشاییدیم . اولش با زیرنویس فارسی که اصلا هماهنگ نبود. پیش خود گفتیم. باشه بی خیال. مهم اینه که داستان رو بفهمیم. بعدش دیدیم نه خیر...زیر نویس از وسط فیلم غیب شد رفت.و بعد تا آخر داستان رو خارجکی دیدم و از فیلم فقط خراب شدن زمین وبدبختی مردم رو فهمیدیم و بس ! یه جورایی وحشت کردم حسابی. ترسیده بودم..خودم رو گول می زدم که این فیلمه و این اتفاقات تا2سال دیگه واقعیت پیدا نمیکنه... و جای شکره که اون شب خواب های بد ندیدم 

گزارش تصویری از فیلم مهیج ۲۰۱۲

گزارش تصویری از فیلم مهیج ۲۰۱۲

http://i.ehow.com/images/GlobalPhoto/Articles/4741506/2012Doomsday-main_Full.jpg

حالا هم که فیلم آواتار رو دانلود نمودیم و طبق معمول ضد حال...بعد از خارج شدن از فشردگی، با ارور برنامه win rar مواجه گشتیم. یعنی دانلود از اول...

http://www.dl.vatandownload.com/film/88-10/avatar/avatar_6.jpg

پ.ن : دیگه اصلا با تراوین حال نمی کنم ! (زده شدم)



پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 :: 14:19 ::  نويسنده : ™ζΔћṝΔ ρỉกҝ       
http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/bazgashtbekhishtan/ashk.jpg

دستمال كاغذی به اشك گفت:

قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.



یکشنبه بیستم دی 1388 :: 0:43 ::  نويسنده : ™ζΔћṝΔ ρỉกҝ       
ديشب مشغول تماشاي يكي از كانال هاي ماهواره بوديم. دخترخانومي خيكي و چاقالويي :دي يك سري كالا و جنس رو براي فروش تبليغ مي كرد. تا اينكه ديدم يه سكه نقره رو نشون داد كه يك طرفش عكس آرامگاه كوروش كبير بود.(تو دلم حسرت مي خوردم كه اي كاش ميتونستم براي تولد يكي از دوستام بخرم)..خداييش سكه قشنگي بود..نقره و با طرحي زيبا...خواهرم پرسيد كوروش كبير كيه ؟؟ ازاين سوال تقريبا ناراحت شدم و تاسف خوردم. اين كه چرا تو كتاب هاي درسي ما ، دانش آموزان رو با اين شخصيت بزرگ آشنا نمي كنن ؟ چرا فقط خميني ؟ چرا بيشتر صفحات كتاب ادبيات و ديني همش داستان و سخن هاي خمينيه ؟ چرا يك آشنايي و يك اشاره از كوروش نيست ؟ چرا بايد خواهر من پادشاه ايران رو نشناسه ؟ متاسفم. براي اين كتاب هاي درسي و اين آموزش و پرورش ! (البته خودمونيم ها ، منم زياد اطلاعات دقيقي از اين شخصيت ندارم. چون واقعا كسي مارو با اين بزرگ مرد آشنا نكرد..يك روز كتابش رو مي خرم و مي خونم)


پ.ن: دچار بيماري وسواس قالبي شدم . هرچي قالب براي اين وبلاگ مي ذارم ، چند روز بعد ازش خسته ميشم. چيكار كنم با خودم ؟:دي

پ.ن : خداوندا ! مارا در امتحان شيمي روز 2 شنبه موفق گردان ! و گرنه خودمو از طبقه دهم با آسانسور ميبرم پايين  



سه شنبه پانزدهم دی 1388 :: 3:0 ::  نويسنده : ™ζΔћṝΔ ρỉกҝ       
ديگه حوصله به روز كردن اين وبلاگ رو ندارم. يعني حرفي براي گفتن نيست. از ديروز تا حالا كه اين پست رو مي زنم حالم گرفتس. به خاطر تقلب تابلوي من سر امتحان مطالعات...سرم پايين بود و داشتم به سوالها نگاه مي كردم كه زنيكه عين برج زهره مار جلوي چشمم ظاهر شد و ورقه هاي تقلب رو از زير برگه سوالات كشيد و مچاله كرد و گذاشت تو جيبش...بعدش منم به ترس و لرز افتادم...دل شوره گرفتم. اونقدر كه ديگه تمركزي براي فكر كردن و جواب دادن به 3 تا سوال آخر رو نداشتم. از در آموزشگاه تا خونه ،حالم گرفته و دلشوره و نگران بودم...اگر اون خانوم دلش به حال من سوخته باشه به كسي چيزي نميگه و اجازه ميده نمرمو بگيرم. وگرنه ......


پ.ن : تبخال لعنتي گوشه لبم خوب شدني نيست. چه پماد يا كرم و يا كوفتي سراغ داريد بزنم خوب شه ؟



یکشنبه ششم دی 1388 :: 3:0 ::  نويسنده : ™ζΔћṝΔ ρỉกҝ       
اينقدر گير نديد به من كه زهرا مشكي بپوش !

كي گفته مشكي رنگ عزاست ؟

من به اين اعتقاد ندارم. من رضا صادقي نيستم كه بتونم مشكي رو تو تنم تحمل كنم..من تو دلم براي امام حسين عزادارم...

دل و روحم ...افكارم ، چشمهايم و تمام حواسم عزادار امام حسين است...نه ظاهرم !

مشكي پوشيدن و ريش گذاشتن فقط ظاهر ما آدمهاست. و به نظر من نشانه ايي براي عزادار بودن و احترام نيست...فقط خودت بايد از ته دل باور داشته باشي و وقتي يك قطره از چشمت جاري شد و حس كردي از ته قلب براي امام حسين غميگن و ناراحتي ، آن وقت عزاداري . نه فقط اينكه مشكي بپوشي و اين هيئت ، آن هيئت بروي و به فكر گرفتن نذري ها باشي !



چهارشنبه دوم دی 1388 :: 22:6 ::  نويسنده : ™ζΔћṝΔ ρỉกҝ       
نميدونم چي شد كه الان ، اين تيكه از آهنگ به ذهنم اومد و براي خودم زمزمه كردم :


امشب هم میون این

خاطره های سردم

بی رمق دنبال اون

حادثه ای میگردم

که نفهمیدم و کی کجا

تو رو ازم گرفت

دست تو جدا شد و

نگاهتو گم کردم

چرا باید وقتی خونه دلت متروکه

واسه در زدن بازم دنبال یک بهونه گشت

وقتی راه نداره چشمام 

به حریم قلب تو

چه جوری میشه پی یه فرصت دوباره گشت



یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 :: 22:46 ::  نويسنده : ™ζΔћṝΔ ρỉกҝ       
حدود يك هفته و خرده ايي كه به علت كابل برگردوني ، زدن اي دي اس الم رو ناكار كردن...صبح با چشاي خواب آلود و موهاي ژوليده پوليده و ..:دي از خواب پا ميشم و خودمو مي رسونم كنار مودم تا ببينم چراغ Link روشن شده يا نه ..اي دريغغغغغغغغغغغغ .....روزي 2-3 بار هي مي زنگم به اين داتك تله كام مگه پيگيري ميكنن اينا ؟ هيچي خلاصه..فعلا بي نت شدم رفت. امتحان هاي نيم ترمم شروع شده و از 10 دي هم يكي يكي اين 5 تا درس رو پاس ميكنم كه بره تو دروازه تا ايشالله گل بشه :ديييييييييي

دلم براي خيلي ها تنگ شده...ببخشيد كه نميام بهتون سر بزنم..بخدا وقتش رو ندارم..نتم وصل بشه ميام از خجالتتون در ميارم 

قولفونتون